بازی

در تاکسی فرودگاه نشسته بود.سرش رو به شیشه پنجره تکیه داده بود.هیچ شوقی در وجودش نبود.خانه برایش معنایی نداشت خاطرات گذشته رو مرور میکرد.اشک در چشمان زیبا ولی بی حسش حلقه زده بود...

...پدر گفت: یکی از شما باید بره٬ اشک توی چشمهاش حلقه زده بود.همیشه همینطور بوده.یکی باید بره. باید فدا بشه .
پدر گفت: خودتون با هم صحبت کنید ببینید کدومتون باید بره.هر کدوم خواست بره توی اتاق بمونه .صداش میلرزید. دیگه نتونست صحبت کنه.از اتاق گچبری نشده بیرون رفت و 4 دخترش رو تنها گذاشت.
دخترها با بهت به هم نگاه میکردن.باورشون نمیشد ولی حقیقت داشت.دلال برای هر دختری که به دبی ببره 3 میلیون میداد.
پدر دستش از همه جا کوتاه بود.یکی باید فدا بشه تا بقیه بتونن به زندگی ادامه بدن
لیلا بغضشو خورد: بازی شاه و دزد رو که بلدین.مثل وقتی که بچه بودیم.هر کدوم کاغذ خودشو بکشه.هر کی دزد شد ميره...


آره بازی.آخرین بازی. ولی دیگه شاه نبود که حکم میداد.حکم از قبل معلوم بود.اینبار دزد بود که همه چیز رو معلوم میکرد.شاه فقط یه بازیگر ناتوان بود.


ورقها کشیده شد ولی هیچ کس جرات باز کردن ورقش رو نداشت.این بازی رو هیچ کس با میل خودش انجام نمیداد.لیلا ورق خودش رو باز کرد.وزیر.همه ورقها باز شد.


-شاه کیه؟
-من.ژیلا بود که جواب میداد.
-وزیر رو پیدا کن
ژیلا به دخترها نگاهی انداخت.سر همه به زیر بود.هیچ کس حرف نمیزد.قدیما چه شر و شوری توی این بازی بود.سرو صداشون خونه رو می برد رو هوا.بازی چشمها و حدس.
-ایشانا.نرگس رو نشون داد.
-بگیر و بستانا
نوبت نرگس بود
-ایشانا
لیلا رو نشون داد
-بله قربانا
-جلاد رو پیدا کن
لیلا نفسش رو تو سینه حبس کرد.شانسش 50 درصد شده بود:ایشانا
به سمیرا اشاره کرد
-بگیر و بستانا.دستش میلرزید
چشمای لیلا سیاهی رفت.هیچکس حرفی نمیزد.همه چیز معلوم شده بود.اشکای لیلا سرازیر شده بود.
ليلا باز مجبور شد بغضشو قورت بده:بازی رو ادامه بدین. می دانست که بازی واقعی تموم شده
سمیرا به ژيلا اشاره کرد.
-بله قربانا
-دزد رو پیدا کن
ژيلا قدرت تکلم نداشت.لیلا رو خیلی دوست داشت.همیشه محرم اسرارش بود.همه همین حس رو داشتن.لیلا تکه گاه همه بود.دستشو روی صورتش گرفته بود و گریه میکرد.
لیلا اشکاشو پاک کرد:هر چی رو می خواستیم بدونیم فهمیدیم.از اتاق برید بیرون.

دست نرگس رو گرفت و بلندش کرد.دخترها گریه میکردند. یکی یکی از اتاق بیرون رفتن.لیلا دراتاق رو بست .احساس می کرد تماتم قدرتش رو از دست داده.به در تکیه داد و نشست.چیزی درونش شکسته شد.بغضش ترکید...

...در تاکسی فرودگاه نشسته بود.سرش رو به شیشه پنجره تکیه داده بود.هیچ شوقی در وجودش نبود.خانه برایش معنایی نداشت.خاطرات گذشته رو مرور میکرد.اشک در چشمان زیبا ولی بی حسش حلقه زده بود...

/ 10 نظر / 12 بازدید
Mania

به جای لبخند قشنگی که ميتونست رو لبهاش خودنمايی کنه....درست مثل يک دزد به تبعيدگاهی ميرفت که بوی تعفنش آزار دهنده بود...و بيگناه...نه مثل يک دزد...

كلاغ سبز

اين داستانت تنفر منو از اعراب بيشتر ميکنه. فکر نمی کنم يا بهتره بگم اميدوارم هيچ کس به دليل فقر مالی همچين کاری با عزيزانش انجام نده. البته اگه عزيز باشن.

Mania

آها ميخواستی حتما اعتراف کنم که قشنگ بود؟؟

ژینوس

به به بازم از اون قصه های قشنگ کیان....

majnooneferfery

سلام من به تو است...من مجنون استم.....تو.....

داریوش

سلام .... با هم توی وبلاگ ژينوس کامنت گذاشتيم ولی من اول شدم .... به همين بهونه اومدم به وبلاگت ... تنم لرزيد وقتی داستانت رو خوندم ... داستانت زیبا بود و نحوه نگارشت عالی تر ..... فعلا خداحافظ

ژینوس

کجای؟نيستی کيان؟چرا آپ نمی کنی؟

yasi

بازی ... بازی زندگی .. اين ترانه که گذاشتی خيلی قشنگه .. چرا ديگه به من سر نميزنی؟

yazid

هوی کيان!! من اومدم!! ولی نامرد ها وبلاگو بستنش!!!! ***** يکی ديگه ميسازمو خبرشو بهت ميدم! ببين چطوری ميشه آرشيو اون وبلاگو از پرشين بلاگ گرفت؟؟ آشنا داری؟؟

Mania

سلام.چرا خبری ازت نيست؟کجاييی؟چرا آپ نميکنی همه رو حيرون خودت کردی خب سفر داره حال ميده نه؟؟؟بابا آپ کن ديگه اه!/