اميد

سال نو مبارک

اين قصه رو تقديم ميکنم به دوست خوبم مانيا

*********************************

 يکی بود يکی نبود.

يه روز يه بچه کوچولو کنار باغچه نشسته بود و سيب ميخورد.يکی از دونه های سيب رو بر داشت و توی خاک باغچه فرو کرد. دونه سيب خيلی دلش گرفت. آخه اون تا حالا تو دل سيب بود.عادت داشت که دورو برش سفيد و خنک باشه و عطر سيب بده.ولی حالا يه پسره از خود راضی اونو توی زمين حبس کرده بود.يه جای تاريک و سياه که بوی پوسيدگی ميداد.پوستش شکافته شده بود و درد ميکرد.ياد دونه های ديگه سيب افتاد که مدتها کنار هم می نشستن و با وزش نسيم تاب می خوردن.آخ که چه حالی ميداد.خيلی دلش گرفته بود. چشمش کم کم به تاريکی عادت  کرده بود. دور و برشو خوب نگاه کرد. خاک بالای سرش چندان محکم به نظر نمی اومد. حس ميکرد که خاک گرمتر شده. به خودش گفت حتمآ الان اون بالا آفتابه.پيش خودش فکر کرد: من  بايد دوباره آفتابو ببينم.خدايا کمکم کن.در خودش چيز جديدی کشف ميکرد. احساس ميکرد که يه چيزی داره تو وجودش جوونه ميزنه.پيش خودش فکر کرد: خوب برای بالا رفتن اول بايد جای پامو تو خاک محکم کنم.همينطور که فکر ميکرد ريشه های کوچولوش خاکو ميشکافتن و دور دونه های خاک حلقه ميزدن.اونم سعی ميکرد هر روز تا جايی که ميتونه خودشو بالا بکشه. روزا ميگذشتن و اونم هر روز خاک بالای سرشو بيشتر ميکند.شبا که می خوابيد خواب خورشيدو ميديد.يه روز آخرين دونه خاکو برداشت.چيزی رو نميديد. نور چشمشو ميزد.کم کم چشماشو باز کرد.

" وای خدا . چی ميبينم اين همون باغچه س . چه هوای خوبيه.آهای خورشيد سلام. آهای نسيم آهای ، پرنده ها سلام."

وقتی که به خودش نگاه کرد يه دفعه يکه خورد.آخه رنگش سبز شده بود . يه رنگ خوشگل.باورش نميشد. چشماشو ماليد.نه واقعيت داشت.

" وای خدا.معجزه شده . چه خوشگل شدم"

صدای يه بچه رو شنيد. اين صدا رو ميشناخت.ترس برش داشت.

- مامان ! مامان ! بيا ببين.دونه سيبی که کاشته بودم ، جوونه زده...

پسر بچه از خوشحالی بالا و پايين میپريد. جوونه سيب لبخند زد. بهار از راه ميرسيد...

/ 12 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
emad

داستان خيلی قشنگی بود.. ممنونم که اومدی.. من هم مثل تو در مسافرت برات کامنت می ذارم...

كيوان

سلام اين عيد زيبا و سال نو را بهت تبريک ميگم .. هميشه سبز باشی ... لينکيدمت....

بیگودی

ياد غصه يک هلو هزار هلو مال صمد افتادم

emad

سلام.. آپديت کردم.. سر بزن...

mania

سلام/مرسی...مرسی...مرسی!/ديگه واقعا نمی دونم چی بگم...اما خوش به حال اين دونه ی سيب!چقدر خوب و ساده همه چيزو تحمل می کنه و بعدم به چيزی می رسه که خيلی بيشتر وبهتر از يه دونه بودنه...کاش می شد همه چيز رو همين طور ساده و قشنگ فرض کرد...هرچند همه چيز يه جورايی مجازيه...هروقت انگيزه ی نوشتن پيدا کردم(که فکرنکنم ديگه پيدا کنم)حتما جبران می کنم و اينم بدون که همين که لطف می کنی و سرمی زنی و ازاين کارا می کنی،خودش کلی واسم ارزش داره...اما اينم بگم که من هيچ وقت نمی تونم مثل اون دونه ی سيب باشم!/بازم ممنون و موفق باشی

mania

راستی موزيک وبلاگت خيلی قشنگه،حال کردم...

yazid

هوی بچه، من برگشتم. چرا نيومدی ديدن بزرگترت؟ تيریپ خال به هم زنی بزارم دوباره يا همون يه دفعه بس بود؟؟؟

آرش

سلام ... عيد خوبی گذرونده باشی... بازديد ما رم اگه خواستی پس بده .. مرسی

panir...

دمت گرم... خيلی با حال بود... خيلی.......