روزی مثل هميشه

همه چيز خيلی ساده اتفاق افتاد.آنقدر ساده که هيچ کس باور نمی کرد.

سولماز از تانيا خداحافظی کرد.مثل هر شب :see you next time 03.gif و به خانه رفت.با بی قيدی کوله و مانتواش را روی تختخوابش انداخت.خسته نبود.به در يخچال رفت و يک موز برداشت.بدون اعتنا از کنار مادرش که مثل هميشه مشغول غر زدن در مورد سر و وضعش بود رد شد. کنترل رسيور رو برداشت و در حالی که موزش را مزمزه ميکرد روی کاناپه ولو شد.کانالها رو با بی علاقگی عوض ميکرد. تلوزيون رو خاموش کرد . به اتاقش رفت و در رو از داخل قفل کرد. روی تخت خودش دراز کشيد و به فکر فرو رفت. ياد حرف بهرام افتاد که عصر بی مقدمه گفته بود: بايد همه چيز رو تموم شده فرض کنن. انگار که از اول همديگر رو نمی شناختن. از اين حرف هيچ حسی بهش دست نداده بود.فقط بدون هيچ حرفی لبخند زده بود ٬ کيفش رو برداشته بود ٬ در ماشين رو باز کرده بود و پياده شده بود. بهرام اصلآ انتظار اين برخورد رو نداشت.حس ميکرد که بايد چيزی رو برای سولماز توضيح بده.می خواست که پياده شه و سولماز رو صدا کنه ولی همونطور پشت رول نشسته بود و هيچ کاری نکرده بود...

...سولماز شام حاضره...

صدای مادرش بود.

بيرون يه چيزی خوردم...

به صدای غر زدن مادرش هيچ توجهی نکرد...

 

... سولماز از ديشب از اتاق خوابش بيرون نيامده بود.مادر داشت غر ميزد.

دختر تو مگه کلاس نداری؟ آفتاب تموم خونه رو گرفته...

 

...وقتی که در اتاق رو شکستن ٬ سولماز رو در حالی پيدا کردن که انگار به خواب عميقی فرو رفته بود. لبخند عجيبی روی لبهاش خشک شده بود.يه بسته خالی قرص رو روی عسلی کنار تختخواب پيدا کرده بودن. روی ديوار اتاق خواب با ماتيک قهوه ای نوشته بود :

فردا هم مثل امروزه...

/ 6 نظر / 8 بازدید
ژینوس

سلام کیان خوبی؟خودت که سالی یه بار پیدات میشه آپ هم که می کنی بیخبر! بابا پسر یه خبری از خود تم نمی دی از وبلاگت خبری بده !حالا الان شانس اوردم اول شدم(زبون درازی)

ژینوس

منم به نظرم فردا هم مثل امروزه:( راستی عکس هم باز نشد نمی دونم چرا!

New yazid

حاجی ايولا! من هم يه چيزی نوشتم! پيش ما بيا!

RoSe

سلام کيان آپ ميکنی هم خبر نميدی؟! سر هم که نميزنی...من عمرا خودمو به خاطر موجود بی ارزشی مثله انسان نميکشم!!!! اين نشد يکی ديگه!! قحط الرجال که نيست

Melika

سلام...مقصری نيست...لحظه ها...بستگی داره به کدوم تصميمت در ذهنت اهميت بدی..باز من ميخوام يه چيزی بگم نميتونم! پام شکسته بخاطر همين زبونم جواب مغزم و نميده... دی يه لحظه هزاران فکر که تو خودت با توجه به مودت اون رو بالا مياری...بابا ديگه به سن قانونی رسيدم واسه همين تلاش ميکنم نظر بدم...خل شدم!ای داد بی داد...ببخشيد...صدات هست تو کامپيوتر...زيبا دکلمه کردی...

mania

ba rose movafegham,up mikoni khabar ham nemidi,va baz ham ba rose movafegham khod koshy bekhatere ki?????ama kheili jaleb bood,dastano migam.yad begir up mikoni khabar bede,movafagh bashy(dirooz ham mese emrooz)felan bye