اشکها ولبخندها

اپيزود اول:

 يکی بود يکی نبود. از خدا که بگذزيم يه بار سه تا دانشجو نشسته بودن و داشتن برای امتحان فرداشون درس می خوندن.هر سه تا خسته شده بودن.نيمه شب بود.کلنجار رفتن با فرمولهای کيلومتری مقاومت مصالح قيافه هاشونو شبيه خرپا های فضايی کرده بود26.gif. يه دفه تلفن زنگ زد. هر سه تا از اينکه اين زنگ حال و هوای اين محيط خسته کننده رو تغيير داد گل از گلشون شکفت01.gif. چشمکها و شوخيها شروع شد...03.gif04.gif

زينننننننننگ  زينننننننننگ  زينننننننننننننگ...

پيمان گوشی رو برداشت .:

الو ...

الو سلام. ببخشيد ٬ آقا کاوه هستن؟08.gif

سلام خانوم ٬ نخير تموم شده چيز ذيگه ای ميخواين بپيچم بدم خدمتتون.04.gif

نه مرسی خداحافظ.

پيمان گوشی رو گذاشت و چشمکی زد: کاوه ميخواست.04.gif

هر سه با رضايت لبخند زدند.

تلفن دوباره زنگ زد:

زينننننننننگ  زينننننننننگ  زينننننننننننننگ...

امين گفت :بذار من گوشی رو بردارم

الو بفرماييد.

ميبخشيد انگار اشتباه گرفتم.

نه خانوم درست گرفتين. گشتيم يه کاوه پيدا کرديم. بفرماييد.04.gif

شما آقا کاوه هستين؟08.gif

نخير خانوم مشابهش هستم. همون اثر رو داره...04.gif

خلاصه جونم براتون بگه صحبت گرم ميشه و تا جايی که فنرهای تلفن مثل کارتون تنسی تاکسيدو ميزنه بيرون04.gif

بعد از يه مدت پيمان حس حسين فهميده بازيش گل ميکنه 04.gifچشمکی به بهروز ميزنه: ميخوای صحبت کنی؟

فرقی برام نميکنه.

نترس نمک نداره ٬ نميگيرتت03.gif

به امين اشاره ميکنه. يعنی گوشی رو بده بهروز.

امين: ببين يکی از دوستای من اينجاست.خيلی پسر ماهيه.ميخوای باش صحبت کنی؟

گوشی رو به بهروز ميده.

بهروزم نامردی نميکنه و ته و توی زندگی دختره رو پشت تلفن در مياره.14.gif

امين و پيمان که تا اون لحظه صحبت کردن بهروزو با يه دختر نديده بودن با تعجب به اون نگاه ميکنن11.gif.خلاصه جوری ميشه که دختره ميگه ميخوام ببينمت. بعد از اينکه قرارشونو برای روز بعد روبروی مانتوسرای آرش ميزارن...

تلفن که قطع ميشه پيمان که با چشمای از حدقه درآمده به بهروز نگاه ميکنه ميگه: 33.gifتو هم چرچيلی ها .

بهروز که پيش خودش فکر ميکرد” بچه جون حالا کجاشو ديدی. کمتر کسيه که تاب مقاومت در برابر زبون منو داشته باشه“ با اعتماد به نفس گفت :من حالم از اين دوستی های پوچ تلفنی بهم ميخوره13.gif...

*****************************************

اپيزود دوم:

خلاصه اين جريان سر آغازی شد برای يه دوستی دو ساله بين بهروز و مونا.

مونا دختر جذاب و سز زنده ای بود که زيبايی خاصی هم داشت.توی اين مدت که با بهروز بود همه چيزش شده بود بهروز.جوری شده بود که توی حرف زدنش هم تکيه کلامهای بهروز رو استفاده ميکرد.به صحبتهای بهروز استناد ميکرد.و هر چی بهروز ميگفت انگار که وحی منزل باشه توش شک نميکرد. هر کاری ميخواست بکنه تا تاييد بهروز رو نميگرفت نميتونست انجام بده. با تشويق بهروز اون سال تو کنکور شرکت کرد و به دليل علاقه ای که بهروز به رشته روانشناسی داشت انتخابهای اولش شد روانشناسی تا اينکه رشته روانشناسی دانشگاه بهشتی قبول شد.خلاصه يکدل نه صد دل عاشق بهروز شده بود...

اما از اونطرف بشنويد که اين رابطه يه رابطه تقريبآ يک طرفه بود. بهروز با اينکه مونا رو دوست داشت ولی هيچ وقت نميتونست تصور کنه که با چنين دختری بتونه زندگی کنه و اينو بار ها به اشکال مختلف به طور غير مستقيم به مونا گفته بود. بهروز به هيچ عنوان به يه زندگی يک طرفه اعتقاد نداشت.اون يه هماورد مثل خودش ميخواست.يه کسی که بتونه يه چيزی بهش بده.دوستاش بهش ميگفتن: بابا تو ديوونه ای. مونا هم دختر شاديه. هم آپ تو ديته.هم خوشگله. هم خونواده خوبی داره.عاشقتم که هست. ديگه چی ميخوای که نداره؟ و جواب بهروز هميشه تو اين مايه ها بود: من فکر ميکنم زندگی يه راهه من کسی رو ميخوام که تو اين راه با هم باشيم که بتونيم از هم يه چيزايی ياد بگيريم که مسير خسته کننده کوتاه بشه. نه اينکه يه نفر که فقط من حرف بزنم اونم تاييد کنه.يا بدتر از اون بخوام تو اين مسير اونو دنبال خودم بکشم...

بابا اين دختری که تو ميخوای تو آسمونا پيدا ميشه.

البته بهروز خودشم ميدونست که مشکل از خودشه چون کمتر کسی بود که سطح معلوماتش مثل اون باشه.يا شيوه فکر کردنش...

خلاصه جوری شده بود که مونا حتی خاستگارهاشو بخاطر بهروز نمی پذيرفت.و اينو به خونوادشم گفته بود که يا بهروز يا هچکس!

بهروز ميديد که رابطه داره به سمتی پيش ميره که اون نميخواد.بنابراين تصميم گرفت که رابطه رو تموم کنه.با مونا يه قرار ملاقات گذاشت...

ببين رابطه ما طوری شده که داره به تو ضربه ميزنه.من بارها به تو گفتم که خيال ازدواج ندارم.ولی تو داری به خاطر يه چيز موهوم خوشبختی خودتو فدا ميکنی و من نميخوام باعث اين امر باشم.برای همين من فکر ميکنم که بايد رابطمونو تموم کنيم. اما اينو بدون من هميشه دوست توام و هر وقت تو زندگيت مشکلی پيش اومد ميتونی روی کمک من حساب کنی...خلاصه جوری صحبت کرد که اين رابطه رو بخاطر علاقه شديدی که به مونا داره با وجود اينکه براش خيلی سخته مجبوره قطع کنه.(اما خودش بهتر از هر کسی ميدونست که اين رابطه رو به خاطر خودش قطع ميکنه البته استدلالشم درست بود چون اگه اون نميتونست تو زندگی احساس خوشبختی بکنه٬ کس ديگه ای رو هم نميتونست خوشبخت کنه.)

دختر با چشمای اشکبار به صحبتهای بهروز گوش ميداد ولی نميتونست چيزی بگه چون مسيحش داشت به خاطر اون خودشو به صليب ميکشيد.خلاصه جريان مثل يه فيلم رومانتيک هندی تموم شد.دختر در حالی که گريه ميکرد برای آخرين بار با بهروز دست داد. کيفشو برداشت ودر حالی که دستشو روی صورتش گرفته بود از روی نيمکت پارک بلند شد و دور شد.بهروز دلش برای مونا ميسوخت و به خودش لعنت می فرستاد که چرا اون شب با تلفن صحبت کرده.يه برگ زرد در حالی که چرخ ميخورد روی زانوی بهروز افتاد.پاييز کم کم از راه ميرسيد...

*************************************************

بعد از نگارش:

با اينکه از نصيحت کردن متنفرم ولی:هيچ وقت سعی نکنيد کاری رو که به خاطر خودتون انجام ميديد و فکر ميکنيد درسته ٬ جوری وانمود کنيد که انگار اون کارو به خاطر ديگران انجام داديد.

 

/ 22 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
hiss

جالب بود//مطالب وبلاگت خواندنیه. باز هم به من سر بزن...مرسی

shaghayegh

salam mamnoonam az linket va az inke farsish mikoni mazerat ke man alan cofenetam va far30 nadare manam linketo gozashtam mitoni bery bebini moafagh bashi byeeeeeeee

اhasti

khili zebast khob menevese shaton

Ghasi

سلام بلاگ خيلی باحالی داری.جدا حال کردم.يک سری هم به من بزن.اگر دوست داری به هم لينک بديم. فعلا بای....

RoSe

سلام...دلم گرفت....ميدونی يه بار يه جا خوندم...هيچ جمله ای به اندازه ی ؛بيا از اين به بعد دوست عادی باشيم ؛ اعصاب خرد کن نيست! به هر حال...موفق باشی!

هومن

خوندمش بعضی جاهاش روم تاثير گذاشت...

mehdi

با سلام متني كه نوشتي شايد بيشتر ادمها با اون برخورد داشتند يا اون رو تجربه كرده اند . سخترين كارها به نظر من گذشتن از دل ، مطمئن باش كاري كه اون پسر كرد كار درستي بوده چون بهترين كار ممكن رو انجام داده پس خودت رو به خاطر اين كارت سرزنش نكن داستان حالبي بود با اون كه واقعي بود . اميدوارم موفق باشي يا حق

کیم

کيان عزيز برگی که از شاخه افتاد آغاز پاييز دلی بود بهاری . ازت دعوت ميکنم به خونه من سر بزنی و تعریف قشنگت رو از عشق بگی تا بتونم به نام خودت تو خونم بذارمش . شاد باشی و عاشق

فرياد خفه

سلام دوست...من از امروز اينطور خواهم بود...همه ی وبلاگها کسل کننده بود ... تکرارای بود ولی اينجا يه چيزی خوندم که کلی خوشم اومد٫ بهش عمل خواهم کرد... من برگشتم ... سلام. تو فقط زنده بودی! بقيه آپ ديت نکردن...