برای بم

 به بَم،
که آوارش شانه‌های تبعيدی‌ام را به خاک نشاند

منظر حسينی - کپنهاک

نور با جامه‌ای سياه به ديدار شب رفت
چشمان خواب آلود و پير ماه بسته شد
و خروس‌ها ديگر
خورشيد را
از عمق آبی آبها
به بيداری نخواندند.

به شب گفتم:
يکی از ستاره‌هايت را
در ايوان خانه‌ام از ياد ببر!
من چه تاريکم!

از تصويری مقدس
صليب را
از دستان خونين مسيح باز ستاندم
و چون راهبه ايی
با بوسه‌هايم
تيغ زنگار بسته دشنه‌ام را
به برق نشاندم

با قدم‌هايم
به سنگينی يک سرب آنگاه
به ديدار باغچه رفتم
و خاکی خيس را بر گيسوانم پاشيدم.

ماه بخواب رفت
و خروس‌ها ديگر
خورشيد را
از عمق آبی آبها
بر بام آفتاب سوخته بَم
به بيداری نخواندند.

/ 2 نظر / 14 بازدید
رويا

شايد بگی من ترسو هستم...ولی هيچ وقت و تو هيچ شرايطی نميتونم با خدا و راجع به خدا اينطوری حرف بزنم...اون هميشه اونقدر برای من بزرگ و پر جذبه است که ...حتی خودند اين چيزا هم منو ميترسونه...بازم سر بزن...خوشحال ميشم...