مسخ(داستان)

چراغ اتاق خواب خاموش بود.پرده توری پنجره نور ضعيف خيابان را به داخل اتاق         می تاباند.آهنگ Ballamos با صدای ملايمی از کامپيوتر پخش ميشد.صدای تيک تاک ساعت ديواری به وضوح شنيده ميشد.هوا خنک بود.نسيم ملايمی که از گوشه باز پنجره به داخل می وزيد بدن لخت کامران را نوازش ميکرد.صدای نفسهای شمرده سيمين رو که روی سينه اون به خواب رفته بود می شنيد.سيمين پنج سال از اون بزرگتر بود.دست راستشو بالا اورد و به اون نگاه کرد. حرفهای سيمين مرتب توی گوشش تکرار ميشد.

"چرا بين اين همه دختر تو به من گير دادی؟"

نمی دونست چرا.با دست چپش موهای سيمين رو آهسته نوازش ميکرد.

"تو هنوز جوونی.خوشگلی.سر و زبونم که داری.از نظر تحصيل و خونواده هم که چيزی کم نداری. ولی من که به خودم نگاه ميکنم همه چيزمو از دست دادم..."

دست کامرانو کنار دستش گرفته بود و نگاه کرده بود...

" وقتی به دستات نگاه ميکنم. وقتی صورتتو ميبينم٬ وقتی به بدنم دست ميزنی ٬وقتی سرمو رو سينت ميزارم ،ميبينم که همه چيزمو باختم.چرا اومدی سراغ من؟من به اندازه خودم خوشيامو کرده بودم.با شوهرم قبل از اينکه تصادف کنه زندگی خوبی داشتم.خوشگل بود..."

اشک توی چشماش نشسته بود.کامران اشک چشماشو با انگشتش پاک کرد.به چشمای وحشی سيمين که حالا يه غم عميق توش موج ميزد نگاه ميکرد.لبهای قشنگش لرزش خفيفی کرد.

" بعد از مرگش همه چيزمو دادم تا بتونم بچمو از خونوادش پس بگيرم.همه دلخوشيم به اون بود.ولی من ديگه مامان خوبی نيستم.چرا اومدی تو زندگی من؟ فردا شمارتو ميدم به آزاده..."

-تو چرا نمی فهمی من تو رو دوست دارم ديوونه.آزاده رو می خوام چيکار؟

"ديگه بت زنگ نميزنم"

-ميتونی؟

"نه..."

"چرا ميخوای يه بدبختی به بدبختيام اضافه کنی؟تو هم ميری.من نميخوام دوباره دلبسته بشم..." با دستش صورت کامرانو به سمت خودش برگردونده بود و همون طور دستشو روی صورت اون گذاشته بود...

 

چراغ اتاق خواب خاموش بود.پرده توری پنجره نور ضعيف خيابان را به داخل اتاق         می تاباند.آهنگ Ballamos با صدای ملايمی از کامپيوتر پخش ميشد.صدای تيک تاک ساعت ديواری به وضوح شنيده ميشد.هوا خنک بود.نسيم ملايمی که از گوشه باز پنجره به داخل می وزيد بدن لخت کامران را نوازش ميکرد.صدای نفسهای شمرده سيمين رو که روی سينه اون به خواب رفته بود می شنيد.صدای سيمين توی گوشش بود: چرا؟

دوستش داشت؟ قبلآ فکر ميکرد دوسش داره ولی حالا مطمعن نبود.شايد يه حس ترحم عميق نسبت به سيمين رو با عشق اشتباه گرفته بود.بايد فکرش رو جمع ميکرد.چرا؟سيمين گفته بود تو هم ميری.آيا حق رفتن داشت؟تصميمش رو گرفت.سر سيمين رو آهسته روی بالشت گذاشت و صورتشو بوسيد.در اتاق خواب رو آهسته باز کرد.جريان باد پرده رو به حرکت دراورد.سيمين آهسته گفت: ميری؟

يک لحظه مکث کرد و بعد در رو پشت سرش بست.

/ 23 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
yazid

هوی بچه چيز!! چرا نمی آپوی؟ بدو که يزيدیان(ع) ۲ بار در روز می آپوند!!

کیم

عشق يعنی نترسی از دوست داشتن حالا ميخواد طرف ازت بزرگتر باشه يا کوچيکتر................مرز بين عشق و ترحم از تار مو باريکتره.............ديگه نميای خونه من نکنه با مت قهری؟ بهم سر بزنی خوشحال ميشم....شاد باشی و عاشق......کيم.

Melika

کامران حق داشت.چون انسان آزاده...سيمين حق داشت چون دل داشت... همه حق دارن. اگه رو احساس واقعيت عمل کنی شايد دروغگو فرض شی ... شايد بدجنس باشی... شايد...شايد... ولی آدمها همه خوبن و احساس چيزيه که نميشه هميشه مطمئن بود که تغيير نميکنه... فقط بايد سعی کرد از قبل آمادگی همه چيز رو به خودت بدی و کمی بی تفاوتی رو جاشنيش کنی..شايد همون بی رگ بودن که بتونی راحت از مسائل بگذری... همه حق دارن بخدا!

RoSe

سلام کيان...خوبی؟ زنده ای؟ از مانيا خبری نشد؟ امسال عجب ساله نحسی بود..بابای ژينوس فوت شده

RoSe

کيان عزيزم نميدونم کجايی ولی اميدوارم حالت خوب باشه! عيدت مبارک

Mania

سلام/مرسی از اين همه لطفی که داری،چطوری باید ازت تشکر کنم نمی دونم،صفحه ی کامنت های نت من و باز کردن وبلاگ هام مشکل پيدا کرده و ازطرفی چون همه رو دوستم می نويسه،يه کم سخته که به همه سربزنم،به رز عزيز سلام مخصوص برسون و ازش تشکرکن و سال نو روهم بهش تبريک بگو،بگو خيلی دوستت دارم!يادت نره بهش بگی ها؟راستی يه کار ديگه هم دارم که البته زحمته واست ولی اونو توپی ام بهت ميگم!!!بازم ممنون و سال نوت هم مبارک،به همه ی دوستان هم سلام برسون،موفق باشين(واسه منم دعاکنين!)به اميدديدار

Mania

راستی هيچ از شخصيت سيمين خوشم نيومد،نه صرفا به خاطر عملش،به خاطر همه ی زندگيش که...کامران هم خيلی منفعل بود!!ولی داستان جالبی بود،مثل همه ی نوشته هات که قشنگن و پرازحس!من که فعلا حال نوشتن و خوندن ندارم وگرنه باهات کل می انداختم!(!)افسردگيه ديگه اين شب عيدی!بيماريم هم اينه که همش دوست دارم بخندم همين...!

کیم

سلام دوست خوبم . سال نو مبارک و اميدوارم امسال برای تو و کسانی که دوسشون داری سال خوبی باشه از حضور گرمی که تو خونه من داشتی ممنونم و اميدوارم در سال آينده هم بتونم همچنان گرمی قلمت رو کنارم حس کنم.شاد باشی وعاشق.......کيم.

Melika

سلام ۱ سال گذشت و مليکا هنوز زنده س! ميتونی خودکشی کنی! عيدت مبارک:)

emad

وای.. ميدونی من اين فضای داستان ر دوست ندارم.. يه حس تلخ و به نظر من دست نيافتنی داره .. هکسی که گذاشته بودی به نظر من خيلی پايم داشت.. به من هم سر بزن...