هزيانهای شبانه(داستان)

دوباره آن حس به سراغش آمده بود.خاطرات زندگيش، چون جزيره ای دوردست که حاله ای از مه آن را فرا گرفته باشد،  مبهم ولی درخشان گوشه ای از ذهنش را اشغال کرده بود.پک محکمی به ته مانده سيگارش زد و دود آبی رنگ آن را از بينيش به بيرون داد. لحظه ای بهت زده به روشنی نارنجی رنگ سيگار که در زير لايه نازکی از خاکستر گم می شد نگاه کرد.سيگار را در زير سيگاری کيریستال خاموش کرد.پايان.جمله ای که ناخودآگاه بر زبانش جاری گشت...

... زندگی خصوصی،  چيزی که از اين پس ميبايست با شخص ديگری قسمت کند.و وحشت حسی بود که به خوبی احساس ميکرد.خداحافظی با تخت تک نفره ای که سالها در آن خوابيده بود و حس نوستالوژيکی که نسبت به اتاقش پيدا کرده بود همه و همه برايش غريب بود.حس کسی را داشت که بر بالين محتضر عزيزی که آخرين نفسهايش را ميکشد ايستاده باشد. و چه سخت بود لبخند مسخره ای که بايد به اطرافيانش که خوشبختی او را آرزو ميکردند تحويل می داد.خوشبختی.واژه ای که جای خود را با سرمستی کاذب يک آرزوی دور عوض می کرد.آرزوی سعادت خانواده ای که چيزی به تشکيلش نمانده بود.دوباره نگاهی به اتاقش افکند و چشمانش که انگار به دنبال گم شده ای ميگشت بر روی کتابخانه کوچکش ثابت ماند.به هنگامه فکر ميکرد. دختری که با آرزوهايی حرير گونه به نرمی به زندگيش راه يافته بود.کسی که فکر ميکرد می تواند او را دوست داشته باشد ولی اکنون اطمينان نداشت.از اين انديشه که بايد با او در يک بستر به سر برد دچار خفقان ميشد.بدنی را که بايد همچون بدن خود که به آن عادت داشت بپندارد.به ساعت ديواری نگاه کرد که به سرعت زمان باقی مانده از شب را می بلعيد.کاش می توانست لحظاتی چند از سرعتش بکاهد.ولی عقربه های ساعت با بی اعتنائی سردی به چرخش خود ادامه ميدادند.ياد بازی های بچه گانه کودکی افتاد.مامان بازی. لبخندی بر صورتش نشست.بار ها در اين بازی کودکانه بابا شده بود،  بچه دار شده بود،  سر کار رفته بود،  به خانه برگشته بود و در ظروف کوچک اسباب بازی غذا خورده بود.چه زندگی پاک و لذت بخشی.همه چيز ساده بود و از خودخواهی آدم بزرگها خبری نبود.ولی اين بار آدم بزرگها بودند که بازی ميکردند. با تمام خودخواهی هايشان با تمام آداب و رسوم مسخره ای که بر زندگيشان چنگ انداخته بود.آدم بزرگهايی که تمام اعتبارشان از صفرهايی سرچشمه ميگرفت که جلوی اعداد چکشان ميگذاشتند.کاش هنوز کوچک بود.چه آرزوی عبثی ! بايد وارد بازی آدم بزرگها می شد.آيا هنگامه نيز همين احساس را داشت؟ نمی دانست...

/ 10 نظر / 11 بازدید
Mania

بيهوده دست ميسايم....برعبث میپايم........

yasi

سلام .. نوشتت خيلی خوب بود .. يعنی ميشه که به وضع جديد عادت کرد؟

كلاغ سبز

فرق من و تو مي دوني چيه؟ وبلاگ من بيننده هاش خيلي خيلي كمن. خيلي از تو كمتر. حتي اون كسايي هم كه مي خونن خيلي هاشون افتادن تو رو درواسي از جمله خود تو. من بي خيالم. هر لحظه ممكنه يه موضوع چرت و پرتي به ذهنم برسه و بكنمش يه نوشته كه خودم اسمشو گذاشتم داستان. از جمله همين آخري چشمهايش موضوع خوردن يه كله پاچه. موضوعي كه تا حالا تجربه نكردم و نمي خوام تجربه كنم. اما حداقلش اين بود كه خودم و يكي دو نفر ديگه وقتي خوندنش و فهميدن قضيه چي بوده لبخندي زدن. لبخند زدن. خوش حال شدن براي لحظه اي خوش حال شدن و رفت. تموم شد. منم بدي ها رو مي بينم. اما همش بد نمي نويستم. داستان سر گذشت يك مظلوم يادته. اون ميشه گفت اولين داستان منه. اون از افكار من سرچشمه ميگيره. از يه چيزي كه به شدت ازش بدم مياد باهاش مخالفم. اونم كشتن يه موجود زنده نه براي رفع نياز بلكه به خاطر باد معده كه يكي رفت فلان جا وقتي برگشت سالم بود پس اينو بكشيم كه خدا رو شكر كرده باشيم. يا ماشين گرفتم خوني بريزم كه خوني ريخته نشه و... (ببخشيد از سه نقطه مختص تو استفاده مي كنم)

كلاغ سبز

سلام كيان جان. خسته نباشي از كار و فكر. چيزي كه تو ذهنمه مي گم. اينم بگم كه اينا همش نظر آني منه و هيچ لزومي نداره كه تو يا كساي ديگه اونو قبول كنن. من نه دوست دارم مثل بعضي ها انقدر بي احساس باشم و بي خيال كه پس از خوندن يه مطلب فقط تنها چيزي كه مي نويسن «خوب بود» و «بد بود» باشه نه مثل بعضي هاي ديگه كه وقتي از يكي خوششون بياد ديگه هيچ چيز بدي از اون نمي بينن و مثلا وقتي نوشته تو رو مي خونن بدون اينكه حتي لحظه اي درباره اون فكر كنن سريع مي رن رو انگاره هاي ديگران و مي نويسن «عزيزم خيلي قشنگ بود، دهنم كپ شد از بس قشنگ بود نمي تونم هيچي بگم، قربونت برم چقدر نوشته هات احساسيه، تو چقدر خوبي، نازي نازي ، گوگوري مگوري و ...»

كلاغ سبز

من گفتم بي خيالم و همچنين نظراتم آنيه. ممكنه نيم ساعت ديگه اين حرفايي كه زدم نقض كنم. همونطور كه بارها اين كارو كردم. اما تو كه بي خيال نيستي و تصميمات پايدار داري، نميگم مثل من باش، اما همه چيزو ميشه خوب گفت. خنده دار ترين كاريكاتور ميتونه گريه دار ترين موضوع رو بررسي كرده باشه. خب حالا در مورد اين داستانت. اون چيزي كه من برداشت كردم. چون اگه برداشتي نداشتم ميگفتم چيزي نفهميدم. نگفتم؟ زندگي مشترك چيزي نيست كه يه بار تجربه كني ببيني چه طوريه. بعد مزمزه كني ببيني اگه خوب بود ادامه بدي و گرنه گور پدرش ولش كن بره. كسي كه از يكي خوشش نمي ياد مگه زروش كردن كه بره باهاش زندگي كنه. خيلي حرف زدم ها. اميدوارم چرت و پرت نگفته باشم. اگه گفتم بهم بگو. قربانت كلاغ سبز

كلاغ سبز

خلاصه بگم. اون موضوع به نظر من يه پديده بد بود كه خيلي تو كشور ما رواج داره و كاملا عاديه. اما جوري نوشتمش كه حتي خودم هم كه مي خونمش ميخندم اما بعدش ناراحت ميشم. حالا حرفم اينه: چرا انقدر منفي بافي؟ چرا من بايد بعد از اينكه نوشته تو رو خوندم، داستان تو رو خوندم بايد بشينم گريه كنم و غصه بخورم كه آه چه زندگي بدي آخه اينم زندگيه ما داريم؟ (يه جوك بگم: يكي داشت براي دوستش تعريف ميكرد كه آره ما رفتيم جنگل شكار شير. داشتيم ميرفتيم يه دفعه شيره پريد جلوم، منم فرار كردم و رفتم تو يه غار ديدم بن بسته. رفيقش گفت خب بعد چي شد؟ يارو گفت هيچي ديگه شيره منو خورد. رفيقش گفت تو كه زنده اي؟ يارو گفت: آخه اينم زندگيه من دارم؟) من دوست ندارم زندگيمو از پشت دود آبي سيگار كه از دماغم در مي ياد ببينم.

داریوش

سلام .... باید بزرگ شد ... باید با قواعد بزرگان با زندگی بازی کرد .. و خاطرات خوش کودکی رو تو پستوی ذهنمون مخفی کنیم تا وقتیکه از بازی بزرگا خسته شدیم سری بهشون بزنیم و با مرور اونها نفسی تازه کنیم ... فعلا خداحافظ

kim

سلام ... کيم دوباره شروع کرده به کار .... باز هم کمکش ميکنی ؟ يادته که ؟ يه تعريف از عشق ميخواد .... صادقانه و از ته دل .... منتظرته ..... شاد باشی و عاشق ...................کيم .

مریم

سلااااااااام.خوبييييييييييييی؟زندگی همينش بده.آدم خودش بايد به خودش احساس خوب هديه کنه