آقايان بخوانند

امروز ميخواهم شما رو به يک داستان دعوت کنم .ببينيد:

يکی بود يکی نبود.روزی روزگاری يه مجسمه ساز بود که دور از شهرش و دور از آدما در دامنه يک کوه بلند به خودش و به عشق و به زن ايده آلش فکر می کرد.فکر      می کرد و سنگ بزرگی رو که روبروش بود می تراشيد.

روزها و روزها گذشت و مجسمه ساز می تراشيد و می تراشيد.تا اينکه يک روز که غرق تفکر بود آخرين قسمتهای سنگ رو هم صيقل داد.وقتی کارش تموم شد عقب رفت تا نتيجه کارش و ببينه. با تعجب ديد که تمام اين مدت مشغول تراشيدن مجسمه يک زن بوده. اون مجسمه خيلی زيبا بود و روياهای مجسمه ساز رو درباره زن ايدآلش همه رو در خودش داشت. مجسمه ساز يک دل نه صد دل عاشق مجسمه شد.و هر چند روز يکبار می آمد می نشست و مدتها به مجسمه خيره ميشد.

خوب تا اينجای داستان رو داشته باشيد. از طرفی در يه شهر دور خياطی زندگی ميکرد که اونم بر حسب اتفاق به خودش و به عشق و به زن ايده آلش فکر ميکرد.فکر ميکرد و در همان حال خياطی ميکرد. گذشت وگذشت تا اينکه يک روز لباسی رو که می دوخت تمام کرد. وقتی که به نتيجه کارش نگاه کرد ديد که قشنگترين لباس   زنانه ای رو که ميتونسته در عمرش بدوزه  دوخته بود.بنابراين راه افتاد تا زن ايده آلش رو پيدا کنه و اين لباس رو به تنش بپوشونه. رفت و رفت تا اينکه يک روز در کنار دامنه يک کوه چشمش به مجسمه زن زيبايی افتاد. اون مجسمه اونقدر زيبا و جاندار نشان ميداد که خياط يک دل نه صد دل عاشقش شد.و لباسی رو که درست کرده بود به تن مجسمه کرد. زيبايی مجسمه چندين برابر شده بود.ديگه خياط نمی تونست ازش دل بکنه . واسه همين همانجا ايستاد وبه مجسمه خيره شد...

مجسمه ساز مثل هميشه اومده بود  مجسمه ای رو که ساخته بود تماشا کنه که ديد مجسمه لباس زيبايی به تن کرده و يک نفر ديگه هم ايستاده و داره اونو تماشا ميکنه. جلو رفت و خوب خياط رو برانداز کرد. خياط هم به او نگاهی انداخت و انگار که سالهاست همديگر رو می شناسند نشستند و غرق تماشای مجسمه شدند...

درويشی که غرق تفکر بود از اون راه می گذشت که چشمش به مجسمه زيبا افتاد و محو زيبايی اون شد.دعايی خواند و آرزو کرد که آن زن سنگی جان بگيرد. در جلو چشمان متحير سه نفر مجسمه جان گرفت و انگار که رويای شيرينی را محقق شده می بينند به خراميدن اون زن زيبا (که به هر سه نفر سلام کرد) نگاه می کردند. وقتی که از حيرت اين معجزه  بيرون اومدند تازه به ياد همديگه افتادند. هر کدام به ديگری نگاه می کرد و افکار ناخوش آيندی در ضميرشان نقش می بست. مجسمه ساز رو به بقيه کرد و گفت: من...من اونو...ساختم .اون زن مال منه. خياط که صداش از خشم ميلرزيد فرياد زد:ولی من لباسی رو که با تار و پود عشق ساخته بودم به اون هديه کردم. من عشقم رو به اون هديه کردم اون زن حق منه. درويش به صدا در اومد و گفت :ولی هر دوتون ديديد که اون با دعای من جان گرفت. قبل از اون يک تکه سنگ بيش نبود ولی من به اون جون دادم من از شما نسبت به اون محقترم...

خلاصه دعوا بالا گرفته بود و هر کس خود را محقتر از ديگری ميدانست و زن زيبا نيز با وحشت به دعوای اين سه مرد نگاه می کرد.تا اينکه شما (آره خود شما) که بر حسب اتفاق از اون راه می گذشتيد دعوای  اين سه نفر رو می بينيد و می خواهيد به دعوا فيصله بديد.اون سه نفر هم شما رو به عنوان قاضی می پزيرند.

خوب حالا خوب فکر کنيد . شما چه حکمی می دهيد.زن زيبا متعلق به چه کسی است؟ مجسمه ساز خياط يا درويش؟

حالا ميخواهم از حال و هوای قصه خارج بشم و جوابهای شما رو بشنوم.

ـ ممکن است که شما به نفع مجسمه ساز رای بديد.خوب به خودتان نگاه کنيد آيا زياد تحت تاثير پدر و مادرتان و نقش آنها در زندگيتان نيستيد؟

ـ اگر به نفع خياط رای داده ايد احتمالا  شما  به زن مثل يک عروسک نگاه ميکنيد.

ـ و اگر به نفع درويش رای ميدهيد زياد تحت تاثير ادبيات مذهبی هستيد...

ولی خوب اگر نظر منو بخواهيد .بايد بگم که جواب های شما نوع ديد شما رو نسبت به زن نشون ميده.می دونيد برای اين داستان ميشه يک پايان ديگه هم نوشت.زن جون گرفته. روح داره.ديگه يک مجسمه يا يک عروسک و يا يک بنده مجبور نيست.اون انسانه و آزاد. بايد خودش تصميم بگيره که با کی زندگی کنه مجسمه ساز خياط  درويش و يا هيچ کدام.

می بخشيد اگه ذهنتونو قلقلک دادم. ولی دوباره فکر کنيد. چشمهاتونو بشوريد و جور ديگر ديدنو تجربه کنيد. شايد براتون لذت بخش باشه. اينطور نيست؟!...

 

/ 0 نظر / 11 بازدید