افلاطون مجازی(داستان)

به صفحه مانيتور خيره شده بود.به طيف آبی رنگی که با حرکتی نرم روی صفحه پخش شده بود. کار با رنگ آبی تيره در کادرها و خطوطی که با رنگ شيری بر روی رنگ آبی زمينه تحرير شده بود و هماهنگی متينی که در ادراک بصری آن وجود داشت.

-خدايا چرا ننوشته؟ چرا ننوشته؟ نکنه اتفاقی افتاده؟...

چيزی در دلش فرو ميريخت و دوباره ساخته می شد.به ياد اولين روزی افتاد که به صورت اتفاقی اين وبلاگ را يافته بود.حظی که از زيبايی محيط ساده و بازی رنگ آبی وبلاگ برده بود و وب نوشتهايی که او را محسور کرده بود.بی آنکه بداند مدتها خوانده بود.بازی موس روی خطوط و زمانی که ميگذشت...

 - چرا نمی فهمی؟ چرا درک نمی کنی که زندگی من به تو وابسته شده؟به نوشتن تو. به حس زيبايی که از قلمت تراوش ميشه؟...

...و زمانی که ميگذشت و سر زدنهای پياپی و خواندن وبلاگ ادامه پيدا کرده بود.جوانه عشقی که کم کم در دلش پا گرفته بود.و روزی کهID او را روشن ديده بود و با شوقی کودکانه اولين سلام را گفته بود.ديالوگی که ساعتها به درازا کشيده بود.و off های هر روزه و کامنتهای هر روزه.ماه ها گذشته بود و جوانه کوچک عشق ريشه دوانده بود.ماه ها گذشته بود ولی هيچگاه او را نديده بود و ماه ها گذشته بود و تنها يک رابطه وجود داشت.نوشتن و خواندن و باز هم نوشتن...

-يک ماهه ننوشته.off ها رو هم جواب نميده.خدايا اون نمی تونه با من اين کار رو بکنه. نه اون حتمآ برميگرده...

به صفحه مانيتور خيره شده بود.به طيف آبی رنگی که با حرکتی نرم روی صفحه پخش شده بود. کار با رنگ آبی تيره در کادرها و خطوطی که با رنگ شيری بر روی رنگ آبی زمينه تحرير شده بود.آخرين خطوط.”ديگه نمی خوام اينجا بنويسم.اينجا رو خيلی دوست داشتم.يه جورايی خونه من بود.اومدم که واسه آخرين بار بهش نگاه کنم و با همتون خدا حافظی کنم.ديگه اشکم داره در مياد.نمی تونم بمونم.بايد برم.خداحافظ همتون.دوستون دارم و هميشه به يادتون هستم.“

 

/ 11 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Mania

آخرین خطوط رو برای هزارمین وآخرین بار خوند..ته دلش زمزمه کرد:"شاید منم دیگه نتونم ادامه بدم..شاید باید برای آخرین بار نگات کنم و..."موس رو روی ضربدر قرمز میبره و....کات/نگاه مجازی...عشق مجازی...فلسفه ی مجازی...افلاطون مجازی...زندگی مجازی...مجازی مجازی...

Mania

راستی اگه واقعيه من ميدونم کيه ها!!!!!!!۱(بعداز کلی تفحص و سرچ اينترنتی البته فهميدم!!شواليه ها زرنگند ديگه!!)

** sadaf **

در امتداد قدم هايم...در امتداد پياده روي هاي هر صبح،...در امتداد خنكاي خلوت اين پياده روها... پنجره ايست كه در برگشت،...هربار رو به كوه هاي كبود برف پوش باز ميشود...كاش ... مثل نقاشيهاي روي بوم با قلم مو و رنگ،...مي شد اينهمه كوه را به رنگ آسمان و ابر رنگ زد!...تا در امتداد بي انتهاي ژرف نيلي و ابر ،...طرحي از دستهايم را شبيه پرواز پرنده اي امتداد دهم...و رد پرواز را تا پنجره اي دنبال كنم...كه هر صبح براي خستگي ِ ته نشين عمق چشمهايت،...قابي از آسمان كوتاه و خاكستريست !.../... تو بزرگی، بزرگ.....اخی نازی اولش فکر کردم خودت ديگه نميخوای بنويسی ناراحت شدم............شا زی

saeed

سلام دمت گرم اين لينک منو بردی اون ته گذاشتی...؟ديگه باتو قهرم.

ژینوس

آخيش دلم واسه اينجا تنگ شده بود:) مرسی کيان جوونم از لطفت:)

yasi

سلام اقا کيان .. ديگه به ما سری نميزنی .. ولی خوشم اومد ..

avang

سلام خوبيد؟من از وبلاگ شما خوشم اومده خسته نباشيد به منم سری بزن مرسی خوش باشی

mona nassiri

پيدا يش خواهی کرد در باغی از رزهای سپيد.

صبور

سلام خسته نباشید.شما قلم زیبایی دارید. برای شیشه اگر اضطراب سنگ نبود امید به نشکستن این همه قشنگ نبود ای کاش میدونستیم به چه چیزی داریم دل میبندیم؟