خالی ترين لحظه

امشب چيزی ندارم که بگم. دل من بر خلاف دل آسمون خاليه. يکی از شعرای خودمو واستون ميزارم تا مثل هميشه  اکانتتونو حروم کنه.

**************************************

کو  حريفان می ام ٬ تا ره اسرار زنيم

                   تا دل شب شکنيم ، راه به احرام زنيم

در بر بت بنشينيم و بنوشيم مدام

                يا به لب بوسه زنيم يا به سر شانه زنيم

                                                                 ”کيان“

/ 12 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آلک

ما حريف می و تو محو تماشای خودی ..... کی توان با تو یکی جام به اصرار زدن *** زت زياد

آلک

اولا ببخش که فی البداهه بهتر از این نمی شه .... ثانیا جدا بی انصافی.... باز مجبور شدم واسه کش رفتن عکسهات بلاگت رو سیو کنم و بعد از اونجا ..... آخه مریضی مگه !!‌؟

RoSe

کيانا مرد نکو نام نميرد هرگز....با دوستان مروت با دشمنان مدارا!!!!

??

سلام .. شعر خوبی هستيا .. ادامه بده

شراره

بچه ای که از تاریکی می ترسید اسم من ریجیناد کلارک است ، من از تاریکی می ترسم . می خواهم چراغها را شب و روز روشن بگذارند . همیشه پتو را دور خودم می پیچم . عـروسکم را محکم در بغل می گیرم و انگشت شستم را می مکم . وقت ِ خواب می خواهم سه بار برایم قصه بگویند ، دوبار دستشویی می روم ، دوبار دعـا می خوانم و پنج بار مادرم را در آغـوش می گیرم . حالا از شما خواهش می کنم این کتاب را به روی من نبندید . آخر ، من ریجیناد کلارکم و از تاریکی می ترسم .

sadaf

مثل هميشه عالی بود ...يازم شاد باشی

sadaf

کيان جان شاعر بودی و چيزی نمی گفتی.....

مليکا

خودم تعجب ميکنم که چرا الان اينجام...ولي يهو دلم خيلی تنگ شد.واسه اينجا واسه تو...به خودم قول داده بودم ديگه وبلاگ کسی نرم که کسی ام نياد وبلاگ من... ميخوام از پايين همه رو بخونم...مطالب زياد...انگار خيلی وقته اينورا نيومده بودم...

emad

شعر خيلی قشنگی بود .. بوی خو خيام می داد.. اکونت که اين جوری حروم نمی شه... به وبلاگ من سر بزن.. آپديت کردم