افسانه ميشمالاخميس

يکی بود يکی نبود.

ميشمالاخميس حوصلش سر رفته بود.اعصابش به هم ريخته بود. تا يادش ميومد همونجا بود.از ازل. بودن براش بی معنی بود. يه قرص اعصاب بالا انداخت.ميخواست خودشو مشغول کنه. واژه خاک از ذهنش گذشت و خاک به وجود ‌آمد. حال نکرد. با خودش گفت:"خيلی مسخرس که من هر چی ميخوام بی زحمت فراهم ميشه. اصلآ حال نميده" . از فکرش گذشت که موجوداتی بسازه که سرگرمش کنن. هنوز اين فکر از سرش نگذشته بود که خاک پر از جانور و گياه شد.چند روزی گذشت حوصله ميشمالاخميس دوباره ير رفته بود. همه موجودات همون کارای روز پيش و روزهای پيشتر را انجام ميدادن. مسخره بود.در مقابل آزار هم فقط ميترسيدن بعد دوباره همه چيز عادی ميشد. ولی ميشمالاخميس دلش ميخواست کسی رو آزار بده که حس داشته باشه.بفهمه.فکر کنه.تعجب کرد. چون اين بار چيزی که فکر کرده بود به وجود نيامد.کارش سخت شد.ميبايست چيزی رو که ميخواست بسازه. پس دست به کار شد و گل درست کرد. ولی هيچ فکر خاصی برای طرح اوليه نداشت . آرزو ميکرد : کاش دانشگاههای معماری ايتاليا ساخته شده بود تا بتونه از روی طرحاشون کپ بزنه. مجبور شد فکر کنه . چند طرح اوليه ساخت ولی خوشش نيومد و خرابشون کرد. با مشت روی گل کوبيد. از طرحی که به وجود اومد خوشش اومد. اين اولين طرح ”آبستره“ بود.بعد شروع کرد به طراحی حسهای اين موجود.تمام حسهای ساديسمی خودشو بکار انداخت.برای آزار هر چه بيشتر اين موجود چه بايد ميکرد؟ درد ، ترس ، خشونت... نه اينا کامل نبود. اينا رو موجودات ديگه هم داشتن. فکری از ذهنش گذشت ، عشق ، اميد و تنفر رو طراحی کرد.نه باز هم کامل نبود. براش عادی ميشه. انديشه رو طراحی کرد و در وجود موجود گذاشت.به حاصل کارش نگاه کرد.خنده عصبيی کرد و گفت:" تو اشرف مخلوقات هستی" اونوقت گفت زنده شو.

اسم تو ”هستی“ است. هستی بهت زده چشم گشود و خودشو تنها ديد و ترس وجودشو گرفت. ميشمالاخميس از اينکه ميديد اختراعش خوب کار ميکنه در وجود خودش نميگنجيد. تصميم گرفت که جفت هستی رو هم بسازه تا نسل اين موجود مسخره زياد بشه.ولی ايندفه ميدانست چکار بايد بکنه. موجود ظريف و زيبايی رو از روی طرح هستی زد و اسمشو ” هستانه “ گذاشت.هستی و هستانه وقتی همديگه رو ذيذن چشماشون از شادی درخشيد.اعصاب ميشمالاخميس خرد شد...

حالا ميبايست قوانين خودشو برای آزار هر چه بيشتر اين موجودات طرح کنه. بعد از مدتی فکر کردن قوانين چهار گانه خودشو طرح ريزی کرد.۱- بشنو ولی نبين۲-ببين ولی لمس نکن۳- لمس کن ولی نچش۴- از ميوه درخت دانش نخور. و اين قوانين رو به هستی و هستانه ابلاغ کرد.

هستی و هستانه ناراحت و گرفته هر کدام يه گوشه نشسته بودن. هستی بلند شد و شروع به قدم زدن کرد.عصبی بود.” اين درست نيست. اين مازوخيسمه. اين خود آزاريه.اين ظلمه “. بلند شد. دست هستانه رو گرفت و گفت بلند شو بريم يه جايی که از ميشمالاخميس خبری نباشه. هستانه گفت: ولی کجا؟ هستی از خشم ميلرزيد . جوابی نداشت که بده.ميخواست با ظلم ميشمالاخميس مبارزه کنه ولی نميدونست چه جوری. ناگهان فکری به ذهنش رسيد. بلند شد و ميوه درخت دانش رو کند و نصف کرد. نصفشو به هستانه داد و گفت: بخور. هستانه گفت: ولی...هستی نگاهی به هستانه کرد و گفت: خواهش ميکنم بخور. آخه زندگی اينجوری به چه دردی ميخوره؟ هر دو با هم به ميوه گاز زدند. احساس ميکردند که چيزی مثل شهد از وجودشون سرازير ميشه. ميشمالاخميس به خودش میپيچيد. ولی کاری از دستش برنمی اومد.قدرتش رو از دست داده بود چون قدرتش در ذهن مخلوقش بود. هستی و هستانه همديگر رو در آغوش گرفتند... 

/ 6 نظر / 14 بازدید
poochestaneman

متن بدی نبود خودت نوشتی؟ ميشه از اين قصه ها زياد گفت ولی تا کی؟ آخرش چی؟

رويا

نميخوام چيز بگم...جز اين که وبلاگتو ديدم و يه کمی ترسيدم و ته دلم خالی شد...

فرياد خفه

کدوم خدا رو باور کنم؟درد رو ميبينم٫بدترين دردها رو... نميدونم شايد همينهايی که داريم خوبی ها باشه ولی احساس ميکنم درد بيشتر است...دلم ميخواد تکذيب کنم...دلم ميخواد بگم ۲ تا خدا هست...فجايعی که ميبينيم کار خدا بدس...بچه شدم...دل ايران گرفته! مگه ميشه کسی هم باشه با دل باز...گلوم ميسوزه! مخصوصا اين فيلمها رو دارم ميبينم که از زلزله گرفتن!

salam be maa ham sar bezanin