دن کيشوت(داستان)

 

سوسک آرام آرام خودشو از چاهک توالت بالا کشيد. خودشو به سمت بوی متعفنی که از جسم خميری شکلی که توی کاسه توالت بود ميکشيد.با ترس و لرز به توده گوشت متحرکی که بالای سرش نشسته بود و روزی هر روز اونو به چاهک توالت حواله می کرد نگاه ميکرد. سيبيلهای درازش به آرامی جسم خميری شکل رو لمس  کرد. غريزش از حس وجود غذا تحريک شده بود. وجود غذا باعث شده بود که برای مدت کوتاهی حس ترس غريزی رو فراموش کنه و حتا شايد از وجود اون توده گوشتی که آنقدر سخاوتمندانه بی هيچ چشم داشتی اينهمه نعمت رو به اون ارزونی کرده بود سپاسگذار بود. با حالتی  شهوانی شروع به خوردن کرد...

پژمان روی کاسه توالت نشسته بود و به سوسکی که با فلاکت تمام توی کثافت دست و پا ميزد نگاه ميکرد. از اينکه هر روز بايد برای براوردن نيازهای حقير جسميش چند وقتی اين گند و کثافت رو تحمل کنه احساس حقارت ميکرد.از سوسک ميترسيد ولی مجبور بود تحمل کنه.کم کم به وجود اين سوسک عادت کرده بود...

" تو هم يه موجود بدبختی که هر روز بايد منتظر اين باشی که يه نفر اونقدر بش فشار بياد که مجبور بشه به اين دخمه بياد و اونقدر زور بزنه تا تو از نعمتی که خالقت برات تعيين کرده برخوردار بشی و تو هم حمد و ثنا شو بگی.هه . راستی تو قبل از اينکه شروع به خوردن کنی دعا ميکنی که خدا روزيتو زياد کنه؟ آره ! حتمآ ميشينی و ميگی خدايا به اين گند و کثافت برکت بده و ما را از وجودشان برخوردار ساز.خدايا بر روده های بندگانت آنچنان فشار وارد کن که دنيا را گند و کثافت فرا بگيرد.آمين. هه. اونوقت تا دلت ميخواد ميتونی تو اينهمه نعمت قلت بزنی و شکم خودتو پر کنی و فکر اين باشی که وقتی شکمت پر شد به زير شکمت برسی و اونوقته که از شهوت غريزی تو نسل جديدی از سوسک به وجود مياد.و اونا هم به نوبه خودشون توی کثافت قلت ميزن و تخم ميزارن.تخم ميزارن و زياد ميشن.زياد ميشن و قلت ميزنن.همينطوری اونقدر ادامه ميدن تا تمام دنيا رو سوسک و کثافت برداره..." 

سوسک شکمش پر شده بود ، مست شده بود. شروع کرد به بالا کشيدن از ديواره کاسه توالت. پژمان از سوسک ميترسيد . نه اينکه ميترسيد ولی از اين موجود حقير و کثيف چندشش ميشد. خودشو جمع و جور کرد . سردی خاصی تو پشتش تير کشيد و از کمرش سرلزير شد. سوسک مستقيما به طرف پای اون در حرکت بود. دستشو به ديوار گرفت و به آرامی پاشو کمی بلند کرد . سوسک آرام و سنگين خودشو به جلو ميکشيد. پژمان پاشو سريع پايين اورد. صدای له شدن سوسک رو زير پاش شنيد.حالش بهم خورد.سوسک با کثافت يکی شده بود.با خودش فکر کرد:

" همه از اوييم و به سوی او باز ميگرديم"

/ 7 نظر / 15 بازدید
علي

زندگی سوسکی بلای مزمنی است !

شهرزاد

سلام دوست خوب و مهربانم ... ای وای چه مطلب چندش آوری... بابا من از سوسک می ترسم ... يکی به دادم برسه ... کيان ... کيييييييياننننن!!!!!!!!!!!موفق باشی

شهرزاد

دوست خوبم بازم بهت سر می زنم تاخير منو ببخش يه چند وقتيه کارم زياد شده ... جبران می کنم

RoSe

اه ه ه ه ه ..کيان حالم بهم خورد بابا!! آپ کردم...!

yazid

کيان جون! بابا سوسکها فقط ۳ روز زنده اند! مگس ها هم ۱ روز! ولی من هم با اين کصافت کاری ها حال ميکنم!! تو پست بعدی حال همه رو بهم ميزنم!!!

ZENDEGI

سوسک...سوسکها سيب دوست دارند و تاريکی...داستان زيبايی بود...

vinchenzo

وااااااااااااااااای اينا چيه؟