چیزی که از بابام هم بیشتر می دونست( ورود کیان به بازی خاطره انقلابی )

میدونید جریان چیه ؟ یه بازی وبلاگی راه افتاده که شروع کنندش یکی از زیبا ترین و سریع ترین گربه سانان عالمه . یوزپلنگ . و میدونید که بازی با اون چه عواقب خطرناکی می تونه داشته باشه. قراره که بهترین خاطره ای رو که در سی سال گذشته داریم به مناسبت سی سالگی انقلاب 57 مرور کنیم .

خاطرات خوب و بد زیاده از خاطرات خوب ، می تونم به روزی اشاره کنم که اولین شماره روزنامه جامعه منتشر شد و من با ولع همش رو خوندم و یا مساوی تیم ایزان و استرالیا در 8 آذر 76 و رفتن ایران به جام جهانی که واقعا از به یاد موندنی ترین روزهای زندگیم بود ولی خاطره ای که می خوام براتون تعریف کنم مربوط میشه به روزی که با چیزی آشنا شدم که فکر می کنم تغییرات شگرفی رو در زندگی من و محیطی رو که درش زندگی می کنیم به وجود آورد.

تابستان سال 64 بود و من 8 ساله بودم  . به خونه یکی از دوستان خونوادگی مون رفته بودیم که تازه از سفر انگلیس برگشته بود و با خودش یه جعبه باریک سیاه رنگ به اندازه تخته اسکیت آورده بود که روش پر از دکمه بود . این جعبه عجیب با یک سیم به تلویزیون سیاه و سفید پارس 14 اینچ وصل می شد و با یک سیم به برق. اون دوستمونم داشت از کاربردهای این جعبه سیاه می گفت که : آره بابا ! علم خیلی پیشرفت کرده و من الان می تونم با یه برنامه که به این دستگاه می دم همه کاری بکنم و من که میدونستم برنامه یک جدول هفتگیه که توش پر خونه های زجر آوره که پر از ریاضی و فارسی و قرآن و جغرافیه و میگه تو هر روز هفته چه درسایی رو باید بخونی هاج و واج مونده بودم که چطور میشه با یک برنامه که به یک دستگاه داد ، همه کاری کرد. ولی می فهمیدم که این دستگاه واقعا وسیله مهم و با ارزشیه ، چون حتی پدرم هم که شخصی بود که جواب تمام سوالهای دنیا رو می دونست و بلد بود تمام مسئله های کتاب ریاضی کلاس دوم دبستان رو سریع حل کنه ، داشت سرش رو با تعجب تکون میداد. اون دوستمون هم که تعجب ما رو دید ، و از اینکه تونسته بود تاثیر عمیقی روی ما بزاره احتمالا خیلی تو دلش خوشحال بود گفت بزارید نشونتون بدم و شروع کرد با انگشت ضربه زدن به دکمه ها و همینطور که دکمه ها رو فشار میداد یه سری نوشته انگلیسی دنبال یک خط سفید کوچیک نوشته می شد و در آخر که حدود 4 خط کوتاه نوشت . یک دکمه رو زد و من دیدم صفحه تلویزیون پر شد از کلمه kiyan . من که با تعجب به صفحه تلویزیون نگاه میکردم واقعا به اهمیت اون وسیله ایمان آوردم چون تونسته بود که اسم منو ببره تو تلویزیون و این اولین برخورد من با کامپیوتر بود که منو شیفته این وسیله کرد ، البته 12 سال طول کشید تا من تونستم صاحب اولین کامپیوتر خودم بشم و به سرعت رفتم دنبال دومین انقلاب زندگیم که اینترنت بود و اولین اکانت اینترنت زندگیمو گرفتم و تونستم صفحه yahoo  رو با سرعت 5 کی بعد از 30 دقیقه باز کنم و اولین اکانت میل زندگیم رو بسازم. و این روز یکی از بهترین روزهای زندگی من بود. پدیده ای که باعث رشد سریع ارتباطات و دانش من و جامعه ام در سالهای بعد شد و تقریبا محدودیتهای خبری رو از میان برد . چیزی که تو جامعه ما خیلیا ازش میترسن و می خوان جلوشو بگیرن. که البته خوشبختانه واضحه که نمی تونن.عینک

با تشکر از یوزی عزیز که منو به این بازی دعوت کرد ، منم به نوبه خودم مانا ، طنین ذهن و دجاوو رو به این بازی دعوت می کنم.

 

/ 4 نظر / 15 بازدید
پت

ای ولللللللللل خیلی بامزه تعریف کرده بودین کامپیوترو... یه روز با مت نشسته بودیم داشتمیم از گذشته و تکنولوژی و اولین برخوردمون با این اشیا عجیب غریب میگفتیم... یادش به خیر!

atreides

Nice One! Was it a Sinclair ZX Spectrum or a black Commodore 64? I saw some black Commodores back then but they were pretty rare! Sorry can't type Farsi! No Farsi labels on the keyboard and takes me a decade to type anything, Farsi or English!

علی مقدم

یادمه سال 65 بود ،طرح کاد می رفتم آموزش quick basic میدون فلسطین با کمودور 68 کار می کردیم البته اون موقع کمودور 128 هم داشتیم . دانشگاه شريف یه هارد 8 مگی داشت که اندازه ی یه آپارتمان 100 متری بود. بعد من یه زیمنس(xt) خريدم که کلی ذوق زده شده بودم. با داس کار می کرد و می تونست منحنی درجه ی دو و سه بکشه و معادله ی درجه دو حل کنه (البته بعد از چندین صفحه برنامه نوشتن) فلاپيش 1/4.5 بود که فرت و فرت BAD SECTOR می داد. یادش بخیر

کیان

atreides عزیز اون چیزی که از بابام هم بیشتر می دونست یک اسپکتوروم بود [چشمک]