لبخند

آخرين لبخند بر لبانش نقش بست.جمعيت بهت زده به او می نگريست. چه چيز را به ياد می آورد؟به چه می خنديد؟...سوالات بی جواب جمع را در ذهن خود مرور ميکرد.از اين کار لذتی بی حد می برد.يک لحظه اين فکر که کسی جوابی خود ساخته را برای فرو نشاندن ميل سيری ناپذير جمع به دانستن سر آن لبخند جعل کند چونان جرقه ای از ذهنش گذشت.روحش از اين فکر آزرده شد.می خواست از فشار انگشتش بکاهد.اما ديگر دير شده بود. پيام عصبی بسيار سريعتر از جريان فکرش حرکت کرده بود.ماشه چکانده شد و گلوله به سرعت شقيقه اش را متلاشی کرد.در آخرين لحظه اثری از لبخند بر لبانش نمانده بود.

جمعيت بهت زده به او می نگريست...

/ 12 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهاجر تن ها

کيان عزيز ژينوس لبخند تورا تحسين کرد....هولو هم بر لبخند تو لبخندی زد......... می خواهم از زبان در مهاجر برايت بگويم: ........دل مهاجر زماني به درد آمد که دوستی ودوست داشتن را در بازار عشق به نگاهی بچه گانه فروختند و جايش جز حسرت و تنهائی هيچ ندادند......................

نازنین

خيلی فکر کردم اينجا چی بنويسم. آخه اين جور نوشته‌ها منو ياد گذشته‌م می‌ندازه. همون مدليه. اون جمله که گفته بودين «از اين کار لذتی بد حد می‌برد.» حس خودتونه. لذت خودتونه. نويسنده اين متن تو يه سری نقطه‌ها شبيه شخصيت متنه. ولی تو يه مقياس ديگه. نمی‌دونم چطور توضيح بدم. ولی می‌دونم که می‌فهمم.

كلاغ سبز

سلام عزيزم. ببخشيد دير نظر ميدم. دو هفته بود اينترنت در دسترسم نبود. با نگاهش ترس رو در وجود اون ايجاد می کرد. دوست داشت حرف بزنه و تمام کينه ای که از کودکی به يادش بود رو تو اين حرف ها بيان کنه. اما نمی تونست. تنفر تمام وجودش رو گرفته بود. احساسش بر عقلش قلبه کرده بود. نمی تونست جلوی حرکت انگشتش رو بگيره... چند لحظه بعد بوی باروت تو فضا پيچيده بود و اون روی زمين در خون می غلتيد. حالا آرامش پيدا کرده بود و می تونست حرف بزنه. حالا ديگه بدون اينکه جوابی بشنوه راحت تمام حرفاشو ميزد. خوب بود عزيز؟ به سبک خودت برات نظر گذاشتم. اميدوارم خوشت بياد. امروز وبلاگمو آپديت ميکنم. سر بزن. ممنون.

سيامک

می خواهم... توان آن داشته باشم که ادامه دهم از نو آغاز کنم اگر زمانه بر مرادم نگشت. زيبايی را ببينم هنگامی که ديگران ناتوان از ديدن آنند. می خواهم... اميد رويايی نو داشته باشم و شکيبا تا رويايم همچنان ادامه يابد. فرصتی بيابم تا به آن دست يابم و خردمند آن گونه که به آينده چشم داشته باشم.

ژينوس

کيان جووونم...عيدت مبارک...اميدوارم امسال يکی از به ياد موندنی ترين و قشنگ ترين سالهای زندگيت باشه:)

مريم

واااااااای اينجا چرا بوی مرگ گرفته؟کجايی؟

مريم

کيان فقط اومدی تهران؟يه حرکت مفيد بکن.آپ کننننننننننننننن منتظرما

نازگل

سلام.نميدونم بايد بگم کيان يا....... فکر کنم کيان بهتر باشه. امروز برای اولين بار به اينجا سر زدم و از اين بابت خوشحالم.شعره گلناز عالی بود ولی نه برای همه چون لمسش نکردن.به اين خاطر ميگم که شعر های بقيه رو خوندم.ولی تاريخ خيلی قديميه نميخوای اپ کنی؟اين ميشه تائيده حرفه سيامک.البته حرفی که توی اخرین انگاشته خوندم لابد اون تو کارش زيادی موفقه.خدا ميدونه.به هر حال منتظره مطالبه جديدت هستم.از همه جا حتی از ارمنستان.فعلن nazak2003@yahoo.com

نازگل

در ضمن يادم رفت بگم که بر عکسه نظره ژينوس جون به نظره من اصلا کاره تحسين بر انگيزی نبود.فنا شد.

بهمن

سلام روزبه جان. دلم خيلی برات تنگ شده. اين نظرو گذاشتم گفتم شايد يه روز مشکلات زندگی رهات کرد تونستی يه سری بزنی به وبلاگت. اين نظرو بخونی و خستگی از تنت در بياد. خيلی خسته نباشی. دلم واسه نوشته هات شده انقدر() اندازه داخل اين پرانتر. يه چيزی بنويس توی وبلاگت تا دوباره زنده بشه.