بانو

زندگی ما آن چيزيست که خود در خيالمان می پروريم.

***********

بانو در کنارش ايستاده بود.زيبا و مهربان چون هميشه.در طول سالها اثری از گذشت زمان بر چهره اش ننشسته بود.خود پير گشته بود، که آينه هر روز گواهش بود.غروب زيبای پاييزی در چشمان زيبای بانو تلئلويی خاص يافته بود.بانو در کنارش ايستاده بود مطمئن چون هميشه.سالها به اطمينان بانو اطمينان يافته بود.آرامشی که در عشق بانو نصيبش گشته بود.و سوالی که سخت به جانش افتاده بود.که بانو چه خواهد کرد، که او آفتاب سرد مغرب را به انتظار نشسته بود.و بانو اکنون در کنارش بود به انتظار و مطمعن از اينکه پس از پيرمرد بانويی نيز نخواهد بود....

فظای کوچه حزن انگيز بود.پيرمرد را در خانه اش بی جان يافته بودند.هيچ آشنايی نداشت.پزشک قانونی در گزارشش نوشته بود : ايست قلبی.

******************

پی نوشت: آفتاب سرد مغرب: کنايه از مرگ

/ 4 نظر / 14 بازدید
مانيا(اولين بانو)

دلم برای وبلاگم تنگ شد....برای اون روزا............

مانيا(اولين بانو)

راستی بالاخره آنلاين شدم آخه ترسيدم آف خودکشيت بهم نرسه ديربهدير آن ميشم...خيلی دير...اومدنم با خودمه دوباره سرزدنم با خدا.......!!!

کلاغ سبز

ای بانو بانو بانو بنشین به روی زانو. سلام عزيزم. من هنوز تو جو عروسيم. نفهميدم اين بانوئه بی معرفت بود بعد مرگش گذاشت رفت يا انقدر رفيقش بود که همراه باهاش با جسم و روح رفت. به نظرم مثل هميشه مبهم. راستی تبريک. مثکه سيرجانم آی اس پی تاسيس شده. بازگشتتم تبريک ميگم. راستی من عکس نمی گذارم چون وقت نمی کنم. آخه تو خرم آباد اونم تو دانشگاهش ميشه از اين کارا کرد؟ خوش باشی. به اميد ديدار.

مريم

خوب ميدونی کيان جونم من واقعاً نفهميدم چی شدخوب خنگم آره من هيچ ادعايی ندارمهر هر