پدر و مادرا چطور بچه دار میشن ؟ ( بازی وبلاگی خاطرات کودکی )

این بازی خاطرات کودکی هم از اون بازیاست که دلم می خواد واردش بشم. پس بدون بوسمقدمه به سراغ گنجه خاطراتم می رم . درشو باز می کنم و نگاهی به اون زیر میرا می کنم . چه قدر این خاطرات دور ولی شیرینن . خاطرات کودکی . فکر کنم پنج سالگی بود...

دراز می کشم  روی تشک  و صورتمو می چسبونم به بالشت خنک . خوشم میاد همونطور دراز بکشم. خوابم نمی بره . وول می خورم تو رختخواب و به سقف نگاه می کنم . به نیلوفر فکر می کنم . اینکه اون عروس بود و من داماد . وای تو جشن عروسیمون می تونستیم هر چقدر دلمون می خواست کیک و شیرینی و بستنی بخوریم و حسابی بازی کنیم ، هیچ کس هم نمی تونه بگه : اونجا آروم باش . یبار آبرومو نبری ها !!! عروسی خودمه . بهشون نشون میدم یه عروسی با حال چجوریه . اونوقت  میریم خونه خودمون و با نیلوفر غذا درست می کنیم و می خوریم و اونوقت من صبح میرم سر کار و بعدش بچه دار می شیم...

راستی چرا آدما باید حتما ازدواج کنن تا بچه دار شن؟ چرا قبل از ازدواج نمی تونن بچه دار شن؟ مگه بعد از ازدواج چیکار می کنن که می تونن بچه دار شن؟ خوب اونا قبل از ازدواج جدا از هم هستن ولی وقتی عروسی می کنن کنار هم می شینن. شاید اون موقع که عسل میزارن دهن همدیگه و انگشت همو می مکن یه قطره از انگشتشون در میاد که اونو  می خورن که باعث میشه بچه دار بشن. مثل همون قطره هایی که پروفسور بالتازار درست میکنه .  ولی اگه اینطوریه پس بچه های دیگه چطور به وجود میان؟ ولی هر چی هست بچه باید از یه جایی بره تو شکم. وقتی آدم غذا می خوره میره تو شکمش ولی بچه رو نمیشه خورد تا بره تو شکم . بچه باید اولش مثل یکی از قطره های پروفسور بالتازار باشه . ولی این قطره از کجا میاد؟ انگشت که نمیتونه قطره درست کنه ! یعنی این قطره چیه؟ جیش که نمی تونه باشه . اه ! کسی که جیشو نمی خوره ! آها فهمیدم . من دیدم که زن و شوهرا از یه ظرف و با یه قاشق غذا می خورن . شاید آب دهن همو می خورن . آره بعضی وقتا لب همو هم بوس می کنن. حتما اونوقتم آب دهن همو می خورن. ایییییییی !!! چقدر کثیفن ! من که هیچ وقت بچه دار نمی شم !  

/ 6 نظر / 1735 بازدید
مريم

اينجا را هم ببينيد : خيلي جالبه پيشنهاد بي شرمانه به كارخانه دار مُرده ! http://ab_o_atash.persianblog.ir/post/163

مزدک

روزیبهاک عزیزم ، این نوشته ها رو 20 سال پیش از زبان تو شنیده بودم ، تو خونه ی دیوار آجری خیابون مبارز ، زیر درخت اکالیپتوس که حالا جاش خالیه ، مثل خیلی چیزایی که الان جاشون خالیه ! یاد باد آن روزگاران یاد باد...

سینا

سلام این وبلاگ را من ساختم چون میدونم خیلیها هستند که در رابطه با ختنه کردنشون مشکل داشتند خود منهم یکیشون بودم ولی بعدها متوجه شدم نه تنها ختنه بد نیست که خیلیم خوب و لازمه دلیل ساخت وبلاگ همین بود چنانچه نظر یا انتقادی داشتید خوشحال میشم که بشنوم میتونید آیدی منو اد کنید یا همینجا سوالاتتونو مطرح کنید آیدی من sinabahramy@yahoo.com فقط ایمیل نفرستید چون ایمیلم باز نمیشه. با آرزوی موفقیت برای شما سینا آدرس وبلاگ : http://khetnechi.mahblog.com/

سینا

12 سالم بود که ختنه ام کردن یکروز تابستون بود که خواهرم اومد و گفت پاشو میخواهیم بریم سلمونی باید موهاتو کوتاه کنی منم گریه که نه نمیخام موهام کوتاه شه تازه نمیدونستم میخان کچلم کنند هر چی گفتم نه فایده نداشت و خواهرم به زور منو بلند کرد و برد سلمونی تو خونه که بودیم همه زدند زیر خنده و گفتن به سلمونیه بگو حسابی کوتاه کنه خواهر بزرگمم گفت اونکه حتمااااااااااااا و زدند زیر خنده منم خیلی ترسیده بودم ولی خب با یه کم کتک و توسری بردند به آرایشگاه که رسیدیم چند نفر تو نوبت بودند نشستیم تا نوبتم شد و آرایشگره صدام کرد و رفتم نشستم رو صندلی پیشبند را بست بعد رو کرد به خواهرم گفت چکارش کنم خواهرمم گفت از ته ته بتراشید اونم ماشینو زد تو برق و اومد جلو و شروع کرد تراشیدن سر که بعد چند دقیقه شد سفیدددددددددددد منم خجاااااااااااالت و ناراحت که چرا کچلم کردن بعد که اومدیم بیرون دیگه شروع کردم گریه و همش میگفتم برا چی منو کچل کردی اونم هیچی نمیگفت بعد که دید من زیادی گریه میکنم و جیغ میزنم دو تا سیلی محکم زد تو گوشم و گفت حالا هر قدر خواستی گریه کن و بعدم رفتیم خونه که تا بقیه خواهرام منو دیدند زدند زیر خنده و حالا نخند و

شکروی

با تشکر