بيگانه

روی صندلی خودش نشست . اتوبوس پر شده بود ولی صندلی کنار اون خالی بود.روی دوتا صندلی  طرف چپش دو تا خواهر نوزده بيست ساله نشسته بودن که مرتبآ با هم حرف ميزدن و می خنديدن. خواهر سمت راستی گهگاه زير چشمی نگاهی به بغل   می انداخت و در باغ سبز نشان ميداد. نسبت به دخترک هيچ حسی نداشت. شايد هم يک نوع حس دلزدگی پوچ بود.هنوز کيفش دستش بود. ذهنش خالی بود.اين موضوع که داشت به سفر می رفت هيچ هيجان خاصی در او پديد نمی آورد. وقتی به شش ساعت راه پيش رو فکر ميکرد سرسام می گرفت. خوابش می آمد ولی نمی توانست بخوابد.هيچ وقت توی اتوبوس خوابش نمی برد. به ساعتش نگاه کرد.ساعت از يازده ونيم شب گذشته بود.

” اه لعنتی ، راه بيفت ديگه“

خودشو به سمت پنجره کشيد و سرشو به پنجره تکيه داد.برای لحظه ای چشماشو بست.احساس کرد که کسی کنارش نشست. با خودش گفت” چشمامو باز نمی کنم. اصلآ مهم نيست “ ولی بوی ادکلن VIWE زنانه تحريکش می کرد که همسفرشو ببينه.

” چرا نميفهمی نمی خوام ببينمت.مگه تو با اونای ديگه چه فرقی ميکنی که چی؟ فرضآ که خيليم خوشگلی،که مخ تو هم تليت کردم، که جسمت تحريکم ميکنه که در آغوشت بگيرم.حاظری تا ابد تو آغوش من بخوابی؟ اونقدر که بشيم دو تا اسکلت؟راستی اگه بشيم دو تا اسکلت کی ما رو ميشناسه؟تحريکم ميکنی که چشممو باز کنم؟ با حرارت بدنت؟ با بوی ادکلنت؟ با جابجا شدنهای مداومت؟باشه عزيزم چشمامو باز ميکنم.بزار مخ تو رو هم بزنم.تو هم يکی از اونای ديگه. اصلآ مهم نيست.باشه عزيزم چشمامو باز ميکنم، خودتو آماده کن : آهو خانم به حريم گرگ خوش آمدی“

چشمشو باز کرد.يه لحظه به اين ترکيب زيبايی خيره شد.اتوبوس راه افتاد. دختری که بغل دستش نشسته بود زير نگاه خيزه اون دستپاچه شد. خودشو جمع و جور کرد”می بخشين بيدارتون کردم؟“

به خودش اومد

- نه نه اصلآ مهم نيست.خواب نبودم فقط چشمامو بسته بودم.اجازه بدين کمکتون کنم .

بلند شد

-کيفتونو بالا ميزارين؟

- زحمتتون ميشه

-نه بابا چه زحمتی؟بالاخره ميخواين شش ساعت منو تحمل کنين.03.gifاينطوری که اذيت ميشين .اجازه بدين.

کيف دختر رو از دستش گرفت. نوک انگشتاش پوست لطيف دست دختر رو لمس کرد. با خودش فکر کرد ”چه دستای خوشگلی داری“ کيف خودش رو هم برداشت و بالای صندلی گذاشت. احساس گرما کرد. کاپشنشو دراورد و پيش کيف گذاشت. بوی ادکلنRed Wild Hot پوليورش توی هوا پيچيد.کنار دختر نشست.

- مرسی.زحمت افتادين

-خواهش ميکنم.نه بابا داشتم فکر ميکردم شش ساعت راه رو چه جوری بی هم صحبت برم.از بی حوصلگی چشامو بسته بودم تا شما رسيدين.بسته چیپسشو باز کرد و به سمت دختر گرفت” بفرمايين“

-مرسی.ميل ندارم.

- ا.اينطوری که نميشه.نترسين نمکشو من نزدم.کارخونه ايه.لازم نيست پسش بدين03.gif.دختر در حالی که ميخنديد يه برگه چیپس برداشت.در حالی که چند برگه چیپس رو از داخل پاکت درمی اورد گفت:”راستی يادم رفت خودمو معرفی کنم.باربد هستم و شما؟“دختر در حالی که لبخند ميزد گفت:”عسل“

-چه اسم خوشگلی.دهنمو آب انداخت، هوس عسل کردم03.gif

صدای خورد شدن چیپس زير دندان باربد شنيده شد...

...اتوبوس ايستاد.ساعت شش صبح بود.باربد و عسل تمام شب رو نخوابيده بودن.هوا سرد بود.باربد يه تاکسی دربست کرد.دوتايی سوار شدن.آدرس عسل رو داد.دستشو پشت شونه عسل گذاشت و اونو به خودش تکيه داد.عسل سرشو روی شونه باربد گذاشت.هر دو خسته بودن.باربد در فکر بود.کسی نميدونست به چی فکر ميکنه.حس پوچی خاصی در وجودش می جوشيد.

آهو به دام گرگ افتاده بود ولی گرگ ميلی به خوردن طعمه خود نداشت.“

تاکسی ايستاد.عسل با باربد دست داد و خداحافظی کرد.تاکسی راه افتاد.باربد آدرس خودشو داد.تاکسی راه افتاد.شيشه ماشين رو پايين کشيد.هوای سرد به صورتش خورد.زاينده رود در نور طلوع                   می درخشيد.کارتی رو که شماره عسل رو روش نوشته بوداز سر رسيدش بيرون آورد.و پارش کرد و اونو توی هوا رها کرد.برگشت تا رقص تکه های کاغذ رو تو هوا ببينه... 

/ 13 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شراره

عقيده شما برای من قابل احترامه......از اينکه پيشم امدی و عقیدت رو گفتی و ضعفهای من رو متشکرم و خیلی خوشحالم کردی و بازهم بیشتر خوشوقتم برای وقت ارزشمندی که به من اختصاص دادی و توجه بسیار عالیت خیلی خوشحالم کردی راستی از سوسک گفتی عجب حیوان لطیفیه :)...کاملا جدی میگم ...گفتم كه خطا كردي و نه تدبير نه اين بود / گفتا چه توان كرد كه تقدير چنين بود

RoSe

آهان نميدونم چرا اين اسم به گوشم آشنا بود..اين آهنگ جديد هم حرف نداره!! بابا تو اصلا کارت درسته!

Bahar

چه ساده آدمها از حرفها و لبخندها ميگذرن... ما همه همين طوريم... شايد يه عده هم نباشن . عسلها ... که در زندگی رنج زيادی خواهند برد ...شايد اگر عسلها هم از نوع باربدها نباشن... نميدونم اصلا!

مريم

چرا؟هميشه با هم بازي کرديم.حتی زندگی هم يه بازيه که آخرش مرگه.همين.

shiva lavashak

سلام وبلاگت قشنگه راجب اين جريان بگم که تبريک ميگم به باربد ابگوشت زياد ميخوره عسلم از نظر من حرف مامانشو گوش کنه تنها نره واسه جامعه بشريت بهتره

آلا

سلام. جالب بود! شاد باشی و موفق.

mania

آفرين!!!خوشم اومد!اولش خيلی پررو بودی،ولی بعدش يه هوا مردونگي کردی!!اما اصلا از عسل خوشم نيومد!!دختره ی شل ببو!!!به هر حال داستان جالبی بود/راستی ولنتاينت بااينکه گذشته مبارک**

mania

راستی اگه همه باربد باشن و همه دخترا عسل ،چه شود؟؟؟وايييييی!!!همين جوريشم دنيا گلستونه!!!

mehdi

داستان خیلی قشنگی بود... ولی ما که اين همه مسير اصفهان-تهراه را رفتيم هيچ موقع دختر بغل دستمون نبوده....لول