مانا

من هنوز در سفرم. دلم برای وبلاگ تنگ شده بود. آخه عادت کردم بهش.

امروز مانا  دفترشو داده بود بخونم. يه متنی ديدم نوشته بود ٬ خوشم اومد.

بهش گفتم می نويسمش تو وبلاگ. مانا تنها خواهر منه.۱۷ سالشه و اينم متن دستنوشته اونه:

و حالا آرزويم ٬ حسرتم اينجاست ،

که باغ خاطراتم را به ترديدی ، همانند کويری بی ثمر کردی.

در آن هنگام که با چشم سياهت مرا در دام افکندی ٬ ندانستم همه آن همدلی ها    همزبانی ها به جان من زند آتش.

و اما من:

اسيری نااميد ، تنها به آزادی می انديشم.

و آزادی برای من ، رسيدن تا ته کابوس وهم آلود ياد توست.

 

/ 6 نظر / 13 بازدید
soudeh

نه بابا عاشق عاشق نيستم فقط دوسش دارم...!

فرياد خفه

سلام..من دارم ميرم سفر مثه تو....خوش بحال خواهرت من هيچ استعدادی ندارم...

a glass of wine

... رفيق معذرت .... لينکت رو گذاشتم .... بدرود .

mega wave

من صفحه تو نصفه ميبينم .................................... نميخوااااااااااااااااااااامممم . راستی : سلام حالت چطوره؟

kaveh

سلام. خوبی؟ تا حلال به اين فکر نکرده بودم. روی شيشه نوشتم دوستت دارم گريست.قشنگه. منو به فکرفرو برد.بگذزيم.اگه وقت کردی به سری به من بزن . وبلاگم رو زمستونی کردم.شاد باش.

salam be maa ham sar bezanin