سراب(دستان)

در افکارش غوطه ور بود.سيل آدمها بی تفاوت از کنارش می گذشت.به سعيد فکر ميکرد.به خشونتش.به گير دادناش.به پيچوندناش.به هيکل زيبايش.به حسادت دوستاش از اينکه چنين دوست پسر خوش تیپی داره.به اينکه ميگفت دوستش داره...

در افکارش غوطه ور بود.سيل آدمها بی تفاوت از کنارش می گذشت.به خودش فکر ميکرد.به غمگين بودنش. به گرفتاريهای کاريش.به حماقتهاش.به اعصاب هميشه خوردش.به کتک خوردنش از سعيد.به سالهايی که خودشو با توهم عشق سعيد فراموش کرده بود.به سالهايی که نمی تونست برشون گردونه...

در افکارش غوطه ور بود.سيل آدمها بی تفاوت از کنارش می گذشت.از سعيد متنفر بود.از سعيد؟از خودش متنفر بود.سعيد يه قسمت مرده از خودش بود.مدتی از عمرش که حسرتش رو می خورد.از خودش متنفر بود.می دونست که سعيد هيچ چيزی نمی تونه بهش بده.ميدونست که سعيد با خيليا میپره!با خيليا...

در افکارش غوطه ور بود.سيل آدمها بی تفاوت از کنارش می گذشت.از آينده ميترسيد.جرئت روبرو شدن با واقعيت رو نداشت.به همين راضی شده بود که سعيد فقط باشه.فقط بهش گير بده.فقط بپيچوندش.فقط باشه که کتکش بزنه.که سپری باشه در مقابل آينده ای که دوست نداشت بهش فکر کنه.به همين راضی شده بود.نمی دانست شايد هم از اين وضع لذت ميبرد...

در افکارش غوطه ور بود.سيل آدمها بی تفاوت از کنارش می گذشت.موبايلش زنگ زد.شماره سعيد بود:

-الو سلام

-سلام و زهرمار ولگرد تا اين وقت شب بی رون چه غلطی ميکنی...

سيل آدمها بی تفاوت از کنارش می گذشت...

/ 2 نظر / 13 بازدید
Mania

غرق شد.....چقدر نفرت انگيز!!هردوشون نفرت انگيز!!!

poyan

داستان سراب خيلی خيلی قشنگه . تلنگر با ظرافت زيباش خوندنيه . بازم از اين متنای پر حس و حال بنويس!