و اينک آخرالزمان...

تاريخ هميشه دوبار تکرار ميشه ! يک بار به صورت تراژدی و يک بار به صورت کمدی.

*************************

” ما اونو گرفتيم “ پل برمر در پوست خودش نمی گنجيد .

” مثل يه موش کشيديمش بيرون “ ژنرال سانچز  مغرور بود. . .

)))))))))))))))))))))))))))))))))((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((

صحنه اول :

صدای تانک های ارتش سرخ نزديکتر ميشد . هيتلر وصيت نامه کوتاهشو مينويسه . با معشوقه اش "اوا بروان"  ازدواج ميکنه...

سربازان ارتش سرخ دو جسد سوخته رو در کنار هم پيدا ميکنند...

 

 

********************************************

صحنه دوم :

”... دارن ميان“ .نفسشو تو سينه حبس کرده بود . صورتش شکسته شده بود. ريششو هفت هشت ماهی ميشد که نتراشيده بود . سرفه می کرد. به پولها نگاه کرد . نه ديگه نمی تونه کمکی کنه . صدای پای عدالت داره نزديک ميشه . هه ! عدالت . اين صدای پوتين های سربازان آمريکاييه . کلت کمری رو برداشت و رو شقيقش گذاشت . دستش می لرزيد. ” جرات داشته باش مرد . از خفت بهتره...“ نفسش تند شده بود . نه جراتشو نداشت. وقتی قدرت دستش بود خيلی جرات داشت . با اشاره چشم آدم ميکشت . با  اعتماد به نفس فرمان شروع جنگ صادر می کرد . ولی حالا جرات کشيدن ماشه رو نداشت . لمس شده بود . حتی نمی تونست يه تير هوايی شليک کنه . ” مقاومت بی فايدس . سلاحتو زمين بزار و تسليم شو...“ . سربازا  تفنگاشو نو به سمت اون قراول رفته بودن . صدای جير جير کردن يه موش رو تو سوراخ شنيد . مقاومت بی فايدس . خودتو تسليم کن. تو يک بزدلی...

کمدی مرد شکست ناپذير عراق تموم شد . صدامم رفت که وارد کتابای تاريخ بشه . تا بعدآ هرکی بخونه ،هه! يه لبخند تلخ بزنه. . . 

 

/ 0 نظر / 8 بازدید