پندار حقیقت ( داستان )

ما چهار برادر بودیم که هر یک بر تکه ای از زمینی که پدرمان برایمان به میراث گذاشته بود کار میکردیم. هر یک کلبه ای بر زمین خویش ساخته بودیم و دلخوش به محصولی که کمابیش می رسید. صبح به آوای زمین بر می خواستیم و زمینمان را به نیروی تلاش هر روز پربار تر می دیدیم. غروب خورشید ، در کنار رودی که زمینهایمان را سیراب می کرد می نشستیم و همچنان که سیگاری می پیچیدیم سرگرم گفتگو می شدیم. آنان که از بیرون به ما نگاه می کردند بر نیک بختی و دم آسوده ما غبطه می خوردند.


روزی در هنگام غروب که چون روزهای دیگر در کنار رود نشسته بودیم ، صدای جدالی توجهمان را به خود جلب کرد ،  به سمت منبع صدا روانه شدیم . نزدیک تر که شدیم دو مرد را دیدیم که با هم مشغول مشاجره بودند. دو مرد کهنسال که از چابکی حرکاتشان سخت متعجب شده بودیم. آن دو را از یکدیگر جدا کردیم و هر یک را به گوشه ای بردیم تا آرامش خود را باز یابند. آنگاه سخن آغاز کردیم : کیستید؟ از دو مرد آنکه پیراهنی سپید پوشیده بود گفت که نامش باور است و دیگری که که عینک کوچکی بر چشم داشت خود را دانش معرفی کرد. پرسیدم که : علت نزاعتان چیست . و جوابشان یکسان بود : حقیقت . پرسیدم : اگر هر دو بدنبال حقیقت هستید ، برای چه نزاع می کنید. مردی که پیراهن سپید پوشیده بود جواب داد : چون حقیقت آنست که من می شناسم و دانش به آن باور ندارد. دانش ، چهره در هم  کشید : تو حقیقت را نمی شناسی ، آنچیزی که تو حقیقت می پنداری ، جز باوری پوچ نیست. حقیقت آنست که من میدانم. باور پاسخ داد : حقیقت در زمین نیست که تو به آن دست یابی بلکه در آسمان است و تو بر آسمان دسترسی نداری. دانش خودش را جابجا کرد و گفت : تو نیز تنها ادعا می کنی که حقیقت در آسمان است . آنچه تو می پنداری توهم است نه حقیقت. آسمان حقیقتی در خود نهفته ندارد. از باور پرسیدم : آیا می توانی حقیقت را در آسمان به من نشان دهی؟ پاسخ داد: هیچ انسانی نمی تواند حقیقت آسمانی را ببیند . تو باید این حقیقت را باور کنی. از دانش پرسیدم : تو می دانی که در آسمان حقیقتی نیست؟ پاسخ داد : هیچ ابزاری برای تحقیق حقیقت آسمان ندارم ، پس چرا آنرا باور داشته باشم؟ از جایم برخواستم ، به مزرعه سرسبزم اشاره کردم و گفتم : این مزرعه من است . در آن سیب میکارم . آنرا آب می دهم . از درختانش مواظبت می کنم و به من میوه می دهد. در آن کلبه ای دارم که به من آسودگی می دهد. و غروب از لحظات خوشی که با برادرانم دارم لذت می برم. شما چه چیز به من می دهید جز آنکه به صدای مشاجراتتان وقت خوش مرا بر هم زدید؟ حقیقت من و این مزرعه و طبیعت هستیم که دست در دست هم خوشبختی را آفریدیم.

سالها از غروب آنروز می گذرد ، من هنوز سیب می کارم . یکی از برادانم همچنان به آن سخنان می اندیشد و کم کم مزرعه اش را علفهای هرز پوشانده است. دو برادر دیگرم هر یک غروب به محل دو مرد کهنسال می روند هر یک طرف یکی را می گیرد و جدال می کنند و من هر روز حسرت آن رود آب را می خورم و وقت خوشی که با برادرانم داشتم.

 

/ 4 نظر / 29 بازدید
یک دوست

hi what a wonderful tanks come to my home pls be lucky [گل][گل][گل][گل]

مریم

جالب بود!!!ولی خدایی یه چیزی!!!!!آدما در هر موقعیتی حسرت گذشتشونو میخورن حتی اگه مزخرف بوده باشه![نیشخند]بیخیال خودت خوبی؟[زبان]

شئهق

به گور پدر اله با 14 معصوم که به اندازه یک خر مقدس عیسا عقل ندارن