زندگی

پیرزن نگاهی به عیسی انداخت. چون مادری که به کودک نادان خویش مینگریست. تکه ای نان تازه به سویش گرفت و گفت : خدا در آغوش زنان و طعم شیر بز و بوی نان تازه است نه در صومعه ای متروک در بیابانی بی آب و علف.( بر داشتی آزاد از کتاب آخرین وسوسه مسیح )

************************************************

دخترک می خندید. با تمام تنهایی اش. با تمام مشکلاتش و با تمام جبری که جغرافیای وجودش به او تحمیل کرده بود.دخترک می خندید و من دستان کوچکش را در میان دستانم می فشردم . و زندگی در من جریان داشت آنچنان که دخترک می خندید.

/ 3 نظر / 21 بازدید
بهمن

من قصد محکوم کردن کسی رو نداشتم. شاید اینطوری برداشت کردی. این برداشت ذهنی من بود. جالبه که من هم حس تو رو از حرف های بقیه برداشت کردم! ----- اون مرده من نیستم. اگه جاش بودم بعید بود می گشتم. تازه تو که منو می شناسی. مورچه نمی تونم بکشم. اونوقت آدم بکشم![نیشخند] ------- دقیق نمی دونم منظورت از پارادوکسش کجاشه. ------ باز خوبه وبلاگم به درد وقت گذرونی خورده.[قهقهه]

دجاوو

خوب جبر جغرافیایی برای همه حاکم هست. دختر آمریکایی یه طور از جبرش ناراضیه، آفریقایی هم، و آسیایی و ... در کل خیلی فرقی نمیکنه! کمتر آدمی رو دیدم که از وضعیت حال حاضرش رضایت داشته باشه.