ديوار شکسته(داستان)

...کودکم آرام باش،گريه نکن عزيزم.مادرت کاری می کند که تمام کابوسهايت به واقعيت تبديل شود...                 

         " گزيده ای از شعر مادر،از آلبوم ديوار پينک فلويد"

********************************************

مادر در صندلی راحتی روبروی پنجره نشسته بود.آسمان را در چشم داشت.بغض متراکم غروب پاييز در گلويش نشسته بود.قطره اشکی که در تلالو غروب به سرخی می گراييد از گونه اش بر کاغذ دفترچه خاطراتی که از تکرار خواندنهای مکرر و اثر اشکهای مکرر چروک شده بود چکيد.بارها اين صفحه را خوانده بود و بارها...و گريه های خاموش و باز هم خاموش که به فراستی زنانه دريافته بود که کيان خانه بايد پايدار بماند و اين را ميدانست که قديم بود.قديم تر از خود او و قديم تر از چروکهای ظريف دور چشمهايش که ذره ای از زيباييش نمی کاست.يک ماه از خاموشی کامران ميگذشت و به دنيا آمدنش را به ياد می آورد که از بطن او بود و به عشقی که هنگام تولد به اين فرزند يافته بود، کامران نامش نهاده بود که به کامرانی زندگی کند. و زندگی کرده بود و اينک يک ماه از خاموشيش ميگذشت. و يک ماه از پاييز گذشته بود. و پسرش با اولين باد پاييز رفته بود...

”آه پاييز ٬ پاييز... فصلی که اين سان دوستت داشتم.و تو بهترينم را از من گرفتی.و تو با من چه کردی؟تويی که اينسان دوستت داشتم“

قطار کلمات از جلو چشمان زيبايش ميگذشت.کلمه به کلمه. و در جايی در دوردست ذهنش گم ميشد...

- ...پاييز داره از راه ميرسه.ديگه از همه چيز حالم بهم ميخوره.از خودم٬ از مردم٬ از بابا ٬از مامان ٬از اين کثافت و دروغی که دورمو گرفته. ديگه نميتونم.ن می تونم...

و اين نميتونم آخر را با تاکيد نوشته بود...

- آخ مامان کاش ميدونستی که پسر نازنين تو اين پسر خوب چه کثافتيه.آخ ! کاش ميدونستی. ولی تو هم نفهميدی که پشت اين صورتک خندون چی ميگذره.آره مامان من خوبم! خيلی خوب!ميتونی رو اسمم قسم بخوری! نگران نباش چون من ترسو تر از اونم که بتونم بد باشم.يادته هميشه ازم میپرسيدی چرا وصيت نامه هيتلر رو چسبوندم به در اطاقم؟و من هميشه با يه خنده از جواب طفره ميرفتم؟نميدونم چی فکر ميکردی؟ولی مامان من عاشق هيتلرم!نميدونی چه لذت شعر گونه ای واسم داره٬ اين جمله اش"بکشيد تا گوسفندها از خواب بيدار شوند"...آخ مامان من چه رذلی هستم.ولی مامان ازت متنفرم.به خاطر همه خوبيهات. و به خاطر اينکه سايه سنگينت هيچوقت چشم از من برنميداشت.آره مامان من خوبم چون تو هميشه ميخواستی خوب باشم. ولی اين خوب بودن چه فايده ای داره وقتی محکومم که خوب باشم؟...مامان يادته هميشه ميگفتی : کامران خيلی احساساتيه؟ يادته هيچوقت دستی رو که به کمک به سمتم دراز شده بود خالی بر نمی گردوندم؟هه! آره مامان من احساساتيم.توی تمام اون لحظه ها هميشه احساس تنفر وجودمو ميگرفت. ميدونی چرا؟ چون شجاعت نه گفتن رو نداشتم.آه...مامان يادته؟ من هيچ وقت عاشق نشدم.با اينهمه دختری که دوروبرم بود!هه! يادته هميشه ميگفتی: کامران من خيلی مغروره؟ ولی مامان من نميتونستم عاشق بشم.می دونی چرا؟چون ميبايست برای يکی باشم.ميبايست يکی رو دوست داشته باشم.ميبايست برای يکی بميرم. ولی مامان من خوب تر از اون بودم که برای يکی باشم. من وظيفه داشتم که همه رو دوست داشته باشم. من رسالت داشتم که واسه همه بميرم. من شهامت اينکه فقط مال يکی باشم رو نداشتم...آخ ! مامام!مامان. حالم داره از اين همه خوبی به هم ميخوره.اين کابوس تناقض آميز دست از سرم بر نميداره.پاييز داره از راه ميرسه.ديگه از همه چيز حالم بهم ميخوره.از خودم از مردم از بابا از مامان از اين کثافت و دروغی که دورمو گرفته. ديگه نميتونم.ن می تونم...

مادر در صندلی راحتی روبروی پنجره نشسته بود.آسمان را در چشم داشت.بغض متراکم غروب پاييز در گلويش نشسته بود.قطره اشکی که در تلالو غروب به سرخی می گراييد از گونه اش بر کاغذ دفترچه خاطراتی که از تکرار خواندنهای مکرر و اثر اشکهای مکرر چروک شده بود چکيد...

/ 5 نظر / 12 بازدید
Mania

و به او انديشيد....به دفترچه ی خاطرات که تنها يادگار عزيزش بود...ورفتنی که هرگز پايانی نداشت.......

Sahar

سلام..... انگاره وجودم ميگه دچار تناقض شدي. يه جور سردرگمي........ بايد با خودت كنار بياي

ژینوس

ديدی گفتم هيچ ماهی وجود نداره!!!

saeed

سلام من اين ديونه را می شناسم .ما با هم همخدمت بوديم.دهن منو سرويس کرد خيلی خول و ديونه است.....هاهاها!! کیان جان بابت لينک ديتت درد نکنه

yasi

قشنگ بود .. حس منو داری .. به منم سر بزن